#نهال_پارت_146


والا گوشی را قطع کرد پوزخند نهال در ان تاریکی هم قابل تشخیص بود!

والا خودش را از تک و تا نینداخت. خیلی برایش مهم نبود مسئله بین نهال و خانواده اش چیست!؟ فقط دلش میخواست از موقعیت به دست آمده به نفع خودش استفاده کند! کجا میتوانست چشمان نفسش را دوباره پیدا کند؟

_خیلی خوشحال نشو حالا مشکلت دوتاشد!

نهال اخمی کرد و به سایه سیاه رو به رویش خیره شد.

_یعنی چی؟

والا با سرخوشی گفت: چطوره بدمت دست خانوم بزرگ!چه داستانی به پا بشه!

به تفکراتش پوزخند زد .به مردی که بت همه فامیل بود و والا می دانست دایی اش مثل یک طبل تو خالیست.

نهال اهی کشید و دستش را روی دست مشت شده والا روی بازویش قرار داد! انقدر فشرده شده بود که دیگر حسی نداشت.

_مثله این که مشکل اصلی شما منم!

والا کوچکترین توجهی به انگشتان نهال که زیر دستش به حرکت افتاده بودند فشار دستش را بیشتر کرد و گفت: میتونی اینجوری فکر کنی!

نهال دستش را عقب کشید تلاشش برای باز کردن دست والا بی نتیجه مانده بود!

_بردن من چه نفعی برای شما داره؟

والا لبخند زد بالاخره سوالی که میخواست پرسیده شد!

_نبردنت چه نفعی برای من داره؟

نهال که متوجه منظور والا نشده بود گفت: چی؟

romangram.com | @romangram_com