#نهال_پارت_145
گوشی والا را به سمتش گرفت و با تاکید گفت: به خودش!
والا گوشی را از دست نهال گرفت و مشغول گرفتن شماره شد فکر میکرد نهال خیلی زود از موضعش کنار بکشد ولی خونسردی بیش از حد نهال شکش را بیشتر کرد. امکان نداشت اردشیر واقعا چنین کاری کرده باشد!
برای مجبور کردن نهال برای دست برداشتن از این لجبازی هم که شده گوشی را روی بلندگو گذاشت. ولی تغییری در وضعیت نهال دیده نمیشد. بعد از چند بوق اردشیر بالاخره جواب داد!
_بله؟
والا مردد به نهال که همچنان با خونسردی سر جایش ایستاده بود نگاه کرد و گفت: سلام خان دایی!
_سلام پسرم! چیزی شده؟
والا در حالی که به چشمهای نهال خیره شده بود گفت: نه!
_اخه این وقت شب زنگ زدی!
تلاش والا از گرفتن نگاهش از چشنهای عسلی رنگ نهال که در آن تاریکی برق میزد بی نتیجه ماند!
همین قدر کافی بود تا بفهمد نهال واقعا راست گفته و اگر نه نمیتوانست اینقدر خونسرد باشد!
_نه! زنگ زدم به مامان در دست رس نبود نگران هستی ام خوابش برده؟ اگه بی تابی میکنه بیام دنبالش!
اردشیر با کلافگی نفسش را فوت کرد با این که به گزارش راننده نهال به خانه رسیده بود ولی ذهنش هنوز درگیر بود نمیدانست فردا باید چطور در برابر خبر فرار کردن نهال از خانه عکس العمل نشان دهد. حوصله نگرانی خواهر زاده اش برای دخترش را نداشت.
_نمیدونم من الان تو اتاقمم! میگم به آلاله خبر بدن!
_باشه دایی! منتظر تماسشونم!ببخشید بد موقع مزاحم شدم شب به خیر
_شب خوش!
romangram.com | @romangram_com