#نهال_پارت_144


کلمه بابا را با تاکید خاصی بیان کرد.

والا پوزخندی زد و در حالی که گوشی اش را از جیبش بیرون میکشید گفت: گفتی و منم باور کردم!

نهال بدون توجه به او با دستی که هنوز بین مشت والا محصور بود دست دیگرش را ماساژ داد!

والا گوشی اش را بالا گرفت و گفت: الان زنگ میزنم به خانوم بزرگ ببینم خبر دارن یا نه!

با خنده گفت:اتفاقا مزش بیشتر میشه!

نهال ناخود اگاه دستش را جلو برد و گوشی والا را از دستش قاپید.

_فکر نمیکنم خانوم بزرگ چیزی بدونه!

والا به خنده افتاد!

نهال با اخم گفت: فکر نمیکنم حرف خنده داری زده باشم!

والا دست ازادش را به کمرش زد و در حالی که نگاهش خیره بود به موبایلی که در دست نهال بود. گفت:فکر کردی من احمقم؟ مثله این که درست خونوادتو نمیشناسی!

نهال صادقانه جواب داد

_نمیشناسم! ولی دلیل نمیشه...

والا حرفش را قطغ کرد و گفت: قبل از این که یه دروغ سر هم کنی یه کم اطلاعات جمع کن! الانو نمیگم کلا به کارت میاد!

با انگشت ضربه ارامی به پیشانی نهال زد و گفت: ببین دختر دایی! پدر جنابعالی بدون اجازه خانوم بزرگ آن هم نمیخوره چه برسه به فراری دادن دخترش از خونه اونم بعد از چنین ابرو ریزی!

نهال قیافه حق به جانبی گرفت و گفت: با این که فکر نمیکنم به شما هیچ ربطی داشته باشه ولی برای مطمئن شدن از صحت حرفم میتونین به بابام زنگ بزنین!

romangram.com | @romangram_com