#نهال_پارت_143
به سمت پله ها حرکت کرد .
_تورو جون دخترت قسم ولم کن!
والا به طور ناگهانی به سمت نهال برگشت. بازوی ازادش را دوباره گرفت و گفت: چطور جرات میکنی؟
نهال که اعصابش از گند های پشت سر همی که میزد خورد شده بود خودش را عقب کشید .
_ولم کن!
والا نهال را محکم به دیوار کوبید!
_بار اخرت باشه اسم دختر منو به زبونت میاری! جون دختر من نقل و نبات نیس که زیر زبونت خیرات میکنی! فهمیدی؟
نهال با ترس سرش را تکان داد.
_خوبه حالا راه بیوفت!
_نمیام!
لحظه ای تامل کرد و با تردید گفت: بابام خودش منو فرستاده اینجا.
_برو عمتو خر کن!از کی تا حالا بچه های خان دایی بهش بابا میگن؟
از این حرف والا نهال ناخود اگاه به خنده افتاد!
والا اخم هایش را در هم کشید دون توجه به سوتی که چند لحظه پیش داده بود گفت: وقتی رفتیم معلوم میشه اردشیر خان میدونه یا نه!
نهال ته خنده اش را قورت داد و گفت: دلیلی برای دروغ گفتم نمیبینم قطعا اگه بابام میخواست کسی بفهمه اینجوری منو از خونه بیرون نمی فرستاد!
romangram.com | @romangram_com