#نهال_پارت_141
نهال به طور ناگهانی سرش را بالا گرفت و به بازویش که کشیده میشد نگاه کرد و با صدایی که انگار از ته چاه می آمد گفت: نه!
والا از حرکت ایستاد!
نهال که انگار حنجره اش تازه به کار افتاده بود بی توجه به خس خس سینه اش با صدای دو رگه ای گفت: تورو خدا ولم کن!
والا از حرکت ایستاد و با اخم نگاهش کرد هر چند در ان تاریکی تغییرات چهره اش معلوم نبود .
نهال در حالی که سعی میکرد خودش را عقب بکشد گفت: خواهش میکنم!
والا یک تای ابرویش را بالا انداخت نهال باز هم تبدیل شده بود به دختر مودب ترسویی که در جنگل دیده بود!
بازوی نهال را محکم تر گرفت و گفت: راه بیوفت!
صورت نهال از درد مچاله شد. تمام تلاشش برای ساکن ماندن با قدمی که والا به سمت جلو برداشت بی نتیجه ماند ولی همچنان سعی داشت سرجایش باقی بماند!
والا که مقاومت نهال را دید با نیروی بیشتری جلو رفت. هر دو پای نهال که روی زمین قفل شده بودند رو موزاییک ها به حرکت در آمد!
نهال با درماندگی گفت: ولم کن! نمیام!
والا تک خنده ای کرد و گفت: واقعا؟ فکر نمیکنم به زور بردنت کار سختی باشه!
نهال لبش را به دندان گرفت وقت ترسیدن و جا زدن نبود! نباید اجازه میداد والا او را با خودش ببرد. مطمئنا پدرش نمیخواسته کسی متوجه فراری دادنش بشود. والا داشت محاسبات اردشیر را به هم می ریخت و این مطمئنا به نفع نهال نبود!
_به شما ربطی نداره که من چی کار کردم! اصلا چرا اومدی دنبال من؟
_ربطشو وقتی رفتی پیش بابات می فهمی!
_من هیچ جا نمیرم! اصلا که نگفته بودین دیگه دورو برتون نیام؟ چی شده حالا افتادین دنبال من؟
romangram.com | @romangram_com