#نهال_پارت_140


والا کلافه از جیغ کشیدن های نهال خودش را به او نزدیک تر کرد و یکی از بازوهای نهال را رها کرد و دستش را محکم روی دهانش گذاشت.

نهال با وحشت به سایه مردی که اسیرش کرده بود خیره شده بود!

نفس های بلند و نامنظم والا که به صورتش میخورد تنش را به لرزه انداخته بود!

دیگر حتی تقلا هم نمیکرد عملا از ترس خشکش زده بود.

_ فرار کردی؟

صدای اشنای والا قلب نهال را برای لحظه ای موقف کرد!

با چشمهایی که تا اخرین حد ممکن گشاد شده بودند به صورت والا خیره شده بود! در این تاریکی فقط برق چشمهایش قابل تشخیص بود . آنقدر ترسیده بود که نفسش بالا نمی آمد .

_با تو ام کر شدی یا لال؟

لرزش بدن نهال را از بازویی که زیر دستش بود حس کرد. سرش را که بلند کرد تازه متوجه شد که دستش را روی صورت او گذاشته! چطور میخواست با دهن بسته از این دختر حرف بکشد؟

کمی عقب رفت و دستش را از روی دهان نهال عقب کشید اما هنوز بازویش را محکم گرفته بود!

با عقب رفتن دستش نهال کمی خم شد و به سرفه افتاد!

والا خیره به سرفه هایی که انگار تمامی نداشت گفت: فکر نمیکردم اینقدر زرنگ باشی!

دست نهال را کشید و گفت: مطمئنا هنوز کسی متوجه غیبتت نشده!

نیشخندی زد و گفت: حتما دایی از دیدنت شکه میشه!

خودش هم دقیقا نمیدانست چرا دوست دارد این دختر را آزار بدهد! شاید به خاطر عقده هایی بود که از رفتن ناگهانی نفس در دلش تلبار شده بود. این دختر به جرم داشتن چشمهایی که شبیه به عشقش بودند باید تقاص بی توجهی نفس را می داد. شاید میتوانست حس انتقامی که برای مدت زیادی به اجبار سرکوبش کرده بود را به این شکل ارام کند!

romangram.com | @romangram_com