#نهال_پارت_138


دوباره مسیر نگاهش را به سمت خانه تغییر داد!قدیمی به نظر میرسید البته نه به قدمت خانه های روستا!

_دیگه با من کاری ندارید؟

نهال نگاهش را به سمت راننده کشید.

_نه! ممنون!

راننده ماشین را به حرکت در آورد! نهال گوشه پاکت را پاره کرد خیلی زود کلید کف دستش جا گرفت.

نگاهی به ماشینی که داشت دور میشد کرد و به سمت در حرکت کرد. اصلا دلش نمیخواست در این تاریکی بیرون در بماند هر چه بود آن خانه که احتمالا هیچ ساکنی نداشت خیلی امن تر از این تپه پرت وسط جنگل بود!

کلید را در قفل چرخاند در با صدای تیکی باز شد.

در را به داخل هل داد . با صدای گوش خراشی باز شد.

نگاهی به اطراف کرد در ان تاریکی تشخیض اطراف برایش سخت بود ولی خیلی زود دیوار ساختمان را پیدا کرد.

رویش را به سمت ساختمان کرد و بی حواس با دستش در را هل داد تا بسته شود!

با صدای بسته شدن در به حرکت در آمد.

با دقت جلو میرفت تا به چیزی برخورد نکند!در همین چند لحظه هزار بار خدا را برای داشتن قوه بیناییش شکر کرد.

همین طور جلو میرفت در فاصله یک متری از دیوار رو به رویش بود که پایش با شدت به چیزی برخورد کرد!

با آخ بلندی خم شد و ساق پایش را با دست هایش گرفت.

نگاهش که به پله ها خورد . اه بلندی کشید و همان جا نشست!

romangram.com | @romangram_com