#نهال_پارت_137
گوشه دیوار پارک کرد چند ثانیه بعد در باز شد. همزمان چراغ های ماشینی کنار در روشن شدند.
والا ابروهایش را در هم کشید و با دقت به نهال و زنی که به خاطر نور چراغ قابل تشخیص بودند نگاه کرد.
با کمی دقت فهمید او میتراست!
به نهال نگاه کرد که میترا را تنگ در آغوش گرفته بود!
لحظه ای به چشمهایش شک کرد. این دختر اردشیر بود که اینطور با صمیمیت داشت با یک خدمه رفتار میکرد؟
لحظه ای بعد نهال پشت ماشین جا گرفت و ماشین به حرکت در آمد!
والا سرش را پایین گرفت تا از داخل ماشین دیده نشود.
این دختر برای چندمین بار در عرض چند ساعت غافلگیرش کرده بود! چطور به این سرعت توانسته بود فرار کند؟
چند دقیقه بعد والا پشت پراید مشکی رنگ حامل نهال قرار گرفته بود و با دقت تعقیبش میکرد
***
ماشین جلوی در کرم رنگی متوقف شد. فاصله زیادی با روستا نداشت اما به هر حال جای پرتی بود!
نهال از ماشین پیاده شد و از راننده ای که تا به حال یکبار هم ندیده بود تشکر کرد کرد. اصلا دلیل این که پدرش او را مخفیانه به این خانه فرستاده بود را نمیدانست! اصلا چرا باید او را فراری می داد. شاید از اول هم نقشه شان همین بود تا بتوانند او را از آن خانه بیرون کنند!
شانه هایش را بالا انداخت به هر حال رغبتی به زندگی کردن در آن خانه نداشت!
راننده شیشه را پایین کشید پاکتی از داشبورد بیرون کشید و گفت: خانوم اینو اردشیر خان دادن که بدم به شما!گفتن کلید خونه هم همینجاست!
نهال دست دراز کرد و آن را گرفت و زیر لب تشکر کرد!
romangram.com | @romangram_com