#نهال_پارت_136
آلاله سر تکان داد.
_نمیخواستی امشب اینجا بمونی؟
_میدونی که حوصله این دعوا ها رو ندارم!
آلاله نفس عمیقی کشید و گفت: شب به خیر!
_شب به خیر!
به سمت در حرکت کرد. نگاهش را سمت درخت ها چرخاند و به سمت در رفت. به چشمهایش و سایه دو نفری که پشت درخت پنهان شده بودند شک نداشت.
نگاهی به در انبار کرد. ممکن بود نهال از انبار بیرون رفته باشد؟
فکرش را هم نمیکرد این دختر تا این حد جسور باشد!
به محض بسته شدن در توسط مادرش دید که سایه ها تکان خوردند.
می دانست خودش در نقطه تاریکی قرار گرفته و آنها متوجه حضورش نمیشوند.
خودش را به ستون کنار در رساند!
چند ثانیه بعد سایه ها به حرکت در آمدند!
با حدس زدن مسیرشان فهمید که مقصدشان درب پشتی امارت است!
به ارامی به سمت در نیمه باز خانه رفت و به سمت ماشینش رفت. بدون این که چراغهایش را روشن کند ماشین را به حرکت در آورد و به سمت کوچه تک و خاکی کنار خانه حرکت کرد.
حس کنجکاوی شدید در وجودش روشن شده بود. دلش میخواست ببیند سایه ای که به احتمال زیاد متعلق به نهال بود کارش به کجا میرسد!
romangram.com | @romangram_com