#نهال_پارت_135


سرش را تکان داد و بدون این که به آلاله نگاه کند گفت: فردا صبح میام دنبال هستی!

به سمت حیاط چرخید!

_والاجان!

سرش را به سمت مادرش چرخاند ولی قبل از این که به او نگاه کند حس کرد سایه ای را از گوشه چشمش دیده!

به کنجکاوی نگاهی به سمت راستش کرد.

آلاله با ناراحتی گفت: اگه میدونستم اینجوری میشه نمیگفتم بیای!

والا در حالی که با چشمهایش به دقت درخت های کنار انبار را کنکاش میکرد گفت: سرگرمی جالبی بود.

پورخندش پر رنگ تر شد.

_تا حالا چنین نمایشی تو خونه دایی ندیده بودم!

ابروهایش را بالا برد و گفت:باید کار دختر دایی جدیدمو تو کتاب گینس ثبت کنن!

با یاد اوری نهال دوباره حس دوگانه ی لذت و نفرت به سراغش آمد.

با اخم گفت: راستی اسمش چی بود؟

آلاله که صورتش از نارضایتی یاد آوری رفتار نهال در هم رفته بود گفت: نهال!

والا چند بار در ذهنش مرور کرد" نهال".

_من دیگه میرم!

romangram.com | @romangram_com