#نهال_پارت_134
_یواشکی اومدی؟
میترا جلو رفت و کیف مشکی رنگی را به دستش داد و گفت: بله!اومدم اینا رو بدم بهتون!
نهال زیپ کیف را کشید با دیدن عکس ها و گوشی موبایلش داخل کیف سرش را بلند کرد و در حالی که قدرشناسانه میترا را نگاه میکرد گفت: ممنونم!
میترا دستش را روی شانه نهال گذاشت و گفت: ببخشید !مجبور شدم عکسای دیگتونو ببرم اون طرف تا بسوزونن اگه همه رو می آوردم مرضیه خانم شک میکرد ولی مطمئن باشید همه عکسای مادر خدابیامرزتونو جمع کردم!
نهال بدون معطلی میترا را در آغوش کشید و گفت: ممنون! این لطفو هیچوقت فراموش نمیکنم!
میترا به ارامی بوسه ای روی شانه نهال زد و گفت: میدونم اذیتت میکنن!
نهال را عقب کشید و دستی به صورتش کشید و گفت: تو مثل دختر نداشتم میمونی! میدونم دلت پاکه هر کاری باشه برات میکنم!
نهال لبخند زد. اگر به خرافات اعتقاد داشت مطمئن می بود که روح مادرش در میترا حلول کرده!میترا دست نهال را گرفت و گفت: براتون یه خبر خوب دیگه هم دارم!
نهال سراپا گوش شد.
میترا با ذوق گفت: پشت امارت یکی منتظره که شما رو از اینجا ببره!
***
آلاله دم در ایستاده بود و با ناراحتی به والا که با پوزخند اعصاب خورد کن سر شبش داشت کفشهایش را می پوشید نگاه کرد!
سرش را بلند کرد با بی توجهی به مادرش دلخوری اش را نشان داد. سرش را داخل خانه برد و گفت: هستی مطمئنی نمیای من دارم میرم!
صدای بلند هستی را از اتاق شنید!
_نه!
romangram.com | @romangram_com