#نهال_پارت_133


نمیدانست چند ساعت است که داخل انبار زندانی شده. دیگر نا نداشت روی پاهایش باایستد اینقدر با مشت هایش به در کوبیده بود که دستهایش درد گرفته بودند.

دهانش خشک شده بود. از ضعف خودش عصبی بود از این که وقتی کسی با داد و فریاد و تهدید در برابرش قد علم میکرد و به جای این که بتواند از حقش دفاع کند مثل احمق ها از ترس به لزره می افتاد و دست و پایش را کم میکرد عصبی بود. هر چند تقصیری هم نداشت هیچوقت در زندگی اش پرخاشگری و بد ذاتی ندیده بود اگر هم کسی پی گرفتن حقش بود این مادرش بود که از او دفاع میکرد.

پاهایش را داخل شکمش جمع کرد و لبش را گزید.

تک سرفه ای کرد و سعی کرد حداقل این هوای خشک را ببلعد تا بیشتر از این ازارش ندهد ولی فایده ای نداشت.

سرش را روی پاهایش گذاشت حالا تازه فهمیده بود که رفتاری که از خودش نشان داده حماقت محض بوده! او درست کاری را کرده بود که مرضیه میخواست انجام بدهد همه کسانی که بیرون بودند همین را میخواستند .

اهی کشید و خودش را لعنت کرد که چرا سنجیده رفتار نکرده است!حالا چطور باید خودش را از دست آنها خلاص میکرد؟

نگاهی سرتاسر انبار کرد. فقط یک معجزه میتوانست او را نجات دهد.

صدای باز شدن در باعث شد از جا بپرد. با این که میدانست توانش را ندارد اماده شد تا کسی را که در را باز کرده زمین بزند و فرار کند.

سایه بلندی از بیرون در روی زمین نقش بست

هنوز کسی نیامده با ترس به عقب قدم برداشت.

_خانم جان!اینجایین؟

فکرش را هم نمیکرد از شنیدن صدای میترا تا این حد خوشحال شود.

به سمت در قدم برداشت و با خوشحالی گفت: میترا خانوم!

میترا سریع وارد انبار شد و در را بست و با صدای ضعیفی گفت: هیس.. یه وقت کسی صدامونو میشنوه!

نهال با خوشحالی لبش را گزید.

romangram.com | @romangram_com