#نهال_پارت_132


_تو حق نداری...

مرضیه نگاه تیزی به نهال کرد و گفت: اول از همه هم عکسای مادرشو میسوزونی!

به آن مرد نگاه کرد و گفت: چرا بر و بر منو نگاه میکنی مگه نگفتم ببرش!

مرضیه بار دیگر دستورش را برای میترا تکرار کرد و نهال در حالی که به سمت پله ها کشیده میشد با تا امیدی به کیف دستی اش که مرضیه از روی صندلی برداشته بود نگاه کرد و اشک دیگر امانش نداد.

***

اردشیردستهایش را پشت کمرش در هم قفل کرده بود وبا عصبانیت برای صدمین بار عرض اتاقش را طی کرد نمیدانست باید از دست خودش عصبانی باشد که چنین حماقتی کرده یا از دست نهال که اینطور ابروریزی درست کرده.

صدای خانوم بزرگ در ذهنش تکرار میشد."خوبیت نداره دختر تو این سن تو خونه بمونه! مردم روستا روکه میشناسی؟ نکنه میخوای یه بی ابرویی دیگه راه بیوفته؟"

اخم هایش را در هم کشید فکر میکرد اگر نهال ازدواج کند حتما برایش بهتر است هر چقدر از افراد این خانه دورتر می بود بیشتر به نفعش بود ولی انگار نهال از لطفی که او میخواست در حقش بکند برداشت دیگری داشت.

صدای نهال را میشنید که داشت به مرضیه بد و بی راه میگفت.

خواست از اتاق بیرون برود ولی خیلی سریع منصرف شد . از طرفی نمیخواست با عصبانیت با نهال رو به رو شود و از طرفی هم میدانست با این اتفاق همه به خصوص خانوم بزرگ و مرضیه روی رفتار او با نهال حساس تر میشوند. همه میدانستند اردشیر مردی نیست که چنین گستاخی را ببخشد اگر میخواست این کار نهال را هم نادیده بگیرد همه میفهمیدند او بین نهال و بقیه افراد خانواده اش فرق میگذراد و این اصلا به نفع نهال نبود! نمیخواست مثل مادرش با خفت و خواری از روستا بیرونش کنند و به خوبی میدانست این کار به راحتی از دست همسرش بر می آید پس نباید بهانه دستش می داد!

باید همچنان نقش بازی میکرد! از خودش متنفر بود که با این دبدبه و کبکبه اش مضحکه زن های خانه اش شده!

روی صندلی نشست و دست هایش را مشت کرد باید با نهال حرف میزد باید این سو تفاهم را برطرف میکرد.او فقط قصد کمک کردن به دخترش را داشت و نهال باید این را میفهمید!

دستش را روی پیشانی اش کشید نهال باید بدون اسیب دیدن از این مخمصه ای که برایش درست کرده بود بیرون می آمد و اگر نه نمیتوانست هیچوقت خودش را ببخشد.

***

نهال تکیه داده بود به پوشال های بسته بندی شده داخل انبار و ته مانده گریه اش را با نفس عمیقی بیرون داد.

romangram.com | @romangram_com