#نهال_پارت_130
_هرچی تحمل کردم واسه خاطر تو بود گفتم تو میخواستی اینجا باشم حتما یه چیزی میدونستی اما دیگه نمیتونم خدا میدونه چه بلاهای دیگه ای بخوان سرم بیارن!حقمو نخواستم مادر من جونم و زندگیمو دارن ازم میگیرن!همان موقع در اتاق با صدای بلندی باز شد.
_داری چه غلطی میکنی؟
نهال سرش را به سمت مرضیه چرخاند با دیدن مرد قوی هیکلی که چند بار دم در خانه دیده بود کنار مرضیه. از جایش بلند شد و گفت: به تو چه ربطی داره؟
مرضیه جلو رفت و سیلی به صورت نهال زد و گفت: پس میخوای جمع کنی بری!
نهال خواست جوابش را با سیلی بدهد که دست مرضیه دور مچش مشت شد.
نهال در حالی که سعی داشت دستش را بیرون بکشد به چشمان مرضیه خیره شد و گفت: تو به چه حقی دستای کثیفتو روی من بلند میکنی؟
مرضیه با یک حرکت نهال را به عقب هول داد و نهال روی زمین افتاد اصلا به مرضیه نمی آمد که چنین زوری داشته باشد!
_من حق دارم هر کاری دلم میخواد تو خونه خودم انجام بدم!نهال با حرص گفت: مگه نمیخواستی از دستم راحت بشی ؟
مرضیه با سر به مردی که در چهار چوب در ایستاده بود اشاره کرد و گفت:فکر کردی میتونی ابروریزی راه بندازی و بعدشم جمع کنی بری؟
نهال به مردی که داشت به سمتش میرفت نگاه کرد قبل از این که عکس العملی نشان بدهد دست هایش از پشت قفل شده بودند و فشاری که روی شانه اش بود وادارش کرد روی زمین بماند!
مرضیه به سمت تخت نهال رفت و عکس مادرش را برداشت و گفت:بلایی به سرت میارم که تا عمر داری یادت نره!
نهال خواست بلند شود ولی نتوانست.
_به اون دست نزن!؟
مرضیه عکس گلناز را از قاب بیرون کشید و گفت: به این؟
دو طرف عکس را گرفت و در حالی که ار وسط نصفش میکرد گفت: اخه عکس یه تیکه آشغال واسه چی باید تو قاب عکس بمونه!
romangram.com | @romangram_com