#نهال_پارت_129


نهال دست هایش را مشت کرد و در حالی که سعی داشت جلوی ریزش اشک هایش را بگیرد به همه افراد حاضر در جمع نگاهی کرد و گفت: حرف حق تلخه!

_همین الان از این اتاق برو بیرون!

صدای بلند اردشیر به جز نهال بقیه را هم ترساند.

اما نهال با بی خیالی به چشمهای اردشیر زل زد و گفت: از این اتاق برم بیرون؟

پوزخندی زد و ادامه داد: از این خونه میرم بیرون! زندگی کردن تو کوچه و خیابون شرف دارن به زندگی کردن تو خونه پدر بی غیرتی که به خاطر ترس از زنش بیخبر میخواست دخترشو رد کنه بره!

دست اردشیر دوباره بالا رفت ولی بالای سر نهال متوقف شد.

_گفتم برو تو اتاقت تا کنترلم رو از دست ندادم

نهال به دست اردشیر نگاهی کرد و گفت: چرا معطلین؟ بزنین شما که یکی زدین دومیشم بزنین! به خاطر دلخوشی همسر عزیزتون بزنین!

اردشیر چشم هایش را بست.

نهال با صدای بلندی گفت: ازتون متنفرم!

و از اتاق بیرون رفت.

با عجله به سمت اتاقش رفت و چمدانش را از ریز تخت بیرون کشید و در حالی که به سمت کمدش میبرد گفت: حالم ازتون به هم میخوره!

شروع کرد به ریختن لباسهای قدیمی اش در چمدان .

_همینو میخواستی مامان جون؟ این بود مردی که عاشقش بودی؟ این بود اون بابای مهربون که میگفتی؟ نیستی ببینی بابای عزیزم و زن مهربانش چطور واسه دخترت نقشه کشیدن که مثه خودت بدبختش کنن.

زیپ چمدانش را کشید.

romangram.com | @romangram_com