#نهال_پارت_126
نفسی که در گلویش مانده بود را به سختی بیرون داد!
والا بعد از دست دادن با اردشیر و فرهنگ به سمت خانوم بزرگ چرخید تا به او هم سلام کند اما همان لحظه با نهال رو به رو شد.
نهال با ترس نگاهش را از او گرفت قلبش انقدر تند میزد که حس میکرد هر لحظه ممکن است از جا بکند. هنوز چشمهای خشمگین والا را وقتی داشت تهدیدش میکرد که نباید دیگر با او رو به رو شود از یاد نبرده بود.
نهال سرش را پایین گرفته بود اما والا همچنان خیره به نهال سر جایش خشکش زده بود او هم به اندازه نهال از این دیدار متعجب شده بود. حتی شاید بیشتر بعد از آن روز انتظار داشت باز هم نهال را ببیند امیدوار بود که ببیند خودش هم میدانست با وجود خاطراتی که با خیره شدن به چشمهای این دختر به ذهنش هجوم می آورند بعد از دیدن او به طرز عجیبی دلتنگی اش برای نفس برطرف میشد. این چند وقت بیشتر وقتش را در جنگل گذرانده بود تا شاید بتواند باز هم اثری از او پیدا کند اما فهمیده بود که تهدیدش چنان کار ساز بوده که احتمالا او روستا را هم ترک کرده.
اما حالا او را در خانه دایی اش پیدا کرده بود.او همان دختر تازه وارد دایی اش بود!
_والا جان!
صدای آلاله باعث شد والا به خودش بیاید. سریع خودش را جمع و جور کرد و گفت: بله؟!
آلاله با حرص لبخندی زد و گفت: خانوم بزرگ به خاطر تو سرپا ایستادن!
والا دستش را مشت کرد تا به اعصابش مسلط شود به سختی لبخندی زد و گفت: شرمنده!
و به سمت خانوم بزرگ رفت. با نزدیک شدن والا به نهال نهال ناخود آگاه خودش را روی صندلی عقب کشید . این صحنه را والا هم که داشت با خانوم بزرگ رو بوسی میکرد دید.
عصبانی بود بی دلیل عصبانی بود از طرفی هم به خاطر پیدا کردن دوای جدید دردش خوشحال بود.
تمام سعیش را کرد تا خودش را کنترل کند نباید اجازه میداد مشکلاتش جلوی غریبه ها خودش را بروز بدهد میدانست که اگر خودش را کنترل نکند نمیتواند اعصاب خرابش را جلوی غریبه ها محار کند.
بالاخره والا با هر سختی که بود عقب رفت و از نهال چشم برداشت و کنار اردشیر نشست.
آلاله با تعجب به نهال که تقریبا داشت میلرزید نگاه کرد رفتار والا طبیعی بود اما رفتار نهال در برابر پسرش چه توضیحی میتوانست داشته باشد؟
هنوز خیلی نگذشته بود که دوباره مجلس گرم شد.هر چند نهال سکوت کرده بود و زیر نگاه های خیره والا داشت جان میداد اما کسی حواسش به آنها نبود. نهال که دیگر تحمل نداشت از جایش بلند شد و در حالی که سعی میکرد معمولی جلوه کند گفت: من یه کم سرم درد میکنه! اجازه میدین تا موقع شام از حضورتون مرخص شم؟
romangram.com | @romangram_com