#نهال_پارت_125


سرش را چرخاند. نگاه مهربان مینا و پوزخند روی لب یاسمین او را از تصوری که داشت مطمئن کرد. لحظه ای تصمیم گرفت از جایش بلند شود که تقه ای به در خورد.

_آلاله خانوم تشریف اوردن!_راهنماییشون کنید داخل!هم زمان مادر فرهنگ با ذوق گفت: وای این وارد شدنا به آدم حس خونواده های سلطنتی میده!

مرضیه لبخندی زد و گفت: تو این خونه احترام شرط اوله!

در باز شد و آلاله وارد اتاق شد.

نهال دید که بلافاصله بعد از ورود آلاله یاسمین با اضطراب از جایش بلند شد هر چند دیگر تصمیم نداشت برایش دلسوزی کند.

سرش را بلند کرد و با کنجکاوی منتظر شد تا با اژدهای دوسری که یاسمین برایش تعریف کرده بود آشنا شود!

آلاله جلو آمد و بعد از سلام کردن به مهمان ها و عرض ادب به اردشیر دست خانوم بزرگ را بوسید و کنارش نشست.

_آلاله جون پس والا جان کجاست؟

آلاله لبخندی زد و گفت: داشت کمک میکرد هستی کفشاشو در بیاره الان...

هنوز حرفش تمام نشده بود که دنیا با خوشحالی گفت: هستی!

نگاه نهال به سمت هستی و دنیا که به سمت هم میرفتند کشیده شد.

_یا ا...

هم زمان با وارد شدن والا نفس در سینه نهال حبس شد. صاحب صدا را به خوبی میشناخت. مگر میشد آن مرد دیوانه را فراموش کرد.

با ترس سرش را بالا گرفت و خیره شد به والا که داشت به سمت پدرش میرفت.

با دیدن صورتش کم مانده بود پس بیوفتد. این مرد اینجا چه کار میکرد؟

romangram.com | @romangram_com