#نهال_پارت_124
رو کرد به فرهنگ و گفت: 29 سالته دیگه پسرم مگه نه؟
فرهنگ لبخندی زد و گفت: 28!
نهال در حالی که سعی میکرد جلوی باز شدن فکش را بگیرد با چشمهایی که از تعجب از حدقه بیرون زده بوده به فرهنگ نگاه کرد! 28؟ محال ممکن بود!
_خب تو همون حدودا!
رو کرد به مادر فرهنگ و ادامه داد.
_نهال جان رشته صنایع غذایی خونده!
دوباره به نهال لبخند زد و گفت: خیلی دوست داره ادامه تحصیل بده و البته علاقه زیادی هم به کار داره!مادر فرهنگ نگاه رضایت مندی به نهال کرد و گفت: چه خوب اتفاقا فرهنگ داره کارمند جدید استخدام میکنه کارخونه به یه مهندس صنایع غذایی هم احتیاج داره مگه نه پسرم؟
فرهنگ کمی جا به جا شد و با لبخندی که کاملا معلوم بود تصنعی است گفت: البته!
مادر فرهنگ با صمیمیت گفت: فرهنگ حتما خوشحال میشه که پیشش کار کنی عزیزم!
اخم های نهال در هم رفته بود. اصلا چرا پدرش باید این همه اطلاعات درباره او به آنها میداد؟!این همه صمیمیت برای کسی که برای اولین بار او را دیده کمی مشکوک بود!
اصلا چرا فرهنگ باید خوشحال بشود که او کنارش کار کنددر حالی که آنها هیچ صنمی با هم ندارند؟
فرهنگ چشم غره ای به مادرش رفت. قبلا هم به او گفته بود که دلش نمیخواهد همسر اینده اش کار کند حالا چه کنار دست خودش باشد چه کیلومتر ها دورتر ! به اعتقاد او زن برای ماندن در خانه ساخته شده بود .
با همه این ها مادرش داشت از نهال درخواست میکرد که به کارخانه آنها برای کار برود!
مادر فرهنگ با دیدن قیافه در هم پسرش خنده ای کرد و گفت: البته فعلا برای حرف زدن درباره کار وقت زیاده فعلا مسئله های مهمتری هست که باید دربارش صحبت کنیم!خنده زیری کرد و رو به مرضیه گفت: مگه نه مرضیه جان؟
مرضیه لبخند زن. نهال کم کم داشت مطمئن میشد که این آمدن این زن با پسرش به این خانه خیلی بیشتر از آنچه پدرش گفته بود به او مربوط است.
romangram.com | @romangram_com