#نهال_پارت_121


اردشیر بدون نگاه کردن به نهال با علامت سر به او اجازه خروج داد.

فقط خدا میدانست که چقدر دلش میخواهد بتواند وقت بیشتری برای هم صحبت شدن با دختر پیدا کند!

با بستن در اتاق نهال احساساتی که تمام مدت سعی میکرد بزور ندهد را بیرون ریخت در حالی که روی پنچه هایش بالا و پایین میرفت به سمت در اتاق کار پدرش بوسه پرتاب میگرد و قربان صدقه اش میرفت و از او تشکر میکرد.

هر چند این وضعیت خیلی طول نکشید با شنیدن صدای پاهایی که نزدیک میشد نهال خیلی سریع خودش را جمع و جور کرد و قبل از این که با کسی رو به رو شود که روز خوبش را خراب کند به سمت پله ها دوید!

***

برای اخرین بار خودش را در آینه نگاه کرد شلوار مشکی و سارافان اجری و بلوز ساده خردلی زیرش به نظرش برای مهمانی در چنین خانه ای بیش از حد مدرن بودند.

شالش را روی سرش مرتب کرد و به سمت در رفت. به خودش قول داده بود که نگذارد هیچکس مانع این شود که امشب رفتارش طوری باشدکه کاملا بتواند رضایت پدرش را جلب کند.

با قدم های اهسته به اتاق مهمان نزدیک شد. یکی از مستخدمین خانه دم در ایستاده بود نهال لبخندی به او زد او سر تکان داد و تقه ای به در زد. چند ثانیه بعد اجازه ورود نهال از طرف پدرش صادر شد.

***

والا در حالی که با حرص دکمه های پیراهنش را می بست در آینه به مادرش که دست هستی را گرفته بود و در چهارچوب در منتظر او ایستاده بود کرد و گفت: چند دفعه گفتم من خوشم نمیاد برم خونه دایی چاپلوسی خودش و زنش رو بکنم؟

آلاله اهی کشید و به والا نگاه کرد هنوز درباره تصمیمی که برای او و یاسمین گرفته بودند با او صحبت نکرده بود.با این رفتار والا مطمئن بود اگر حرفی بزند حتما والا دوباره با عصبانیت انجا را ترک میکند.

_ داییت تورو دوست داره من اصلا نمیفهمم دلیل این رفتار تو چیه؟

والا کروات سورمه ای رنگش را از روی میز برداشت و در حالی که به تصویر مادرش در آینه پوزخند میزد گفت: یه جوری میگی داییت تورو دوست داره انگار چقدر مدیون و شیفته برادرتی , اخه مادر من هر کی ندونه من که میدونم چرا داری دایی رو تحمل میکنی همش منتظر یه فرصتی که یه جوری مال و منال دایی رو که همش میگی حق خودت بوده رو ازش پس بگیری!

آلاله با اخم گفت: مواظب حرف زدنت باش والا!

والا گره کرواتش را محکم کرد و به سمت مادرش برگشت و گفت: دروغ میگم؟

romangram.com | @romangram_com