#نهال_پارت_120
اردشیر اینبار بدون هیچ مقاومتی لبخند زد این همان دختری بود که همیشه ارزو داشت داشته باشد دختری که با شیطنت های خاص خودش میخواهد در دل پدرش جا باز کند و خواسته هایش را با لوس شدن برای پدرش بگیرد.هیچکدام از دختر هایش هیچوقت جرات چنین کاری را به خود نداده بودند شاید این به خاطر دیواری که اردشیر دور خودش کشیده بود انها جرات نزدیک شدن به او را نداشتند اما نهال با دست های خودش این دیوار را خراب کرده بود و میخواست به پدرش نزدیک شود!
نهال با امیدواری به لبخند نصفه نیمه پدرش نگاه کرد خواست از موضعش دفاع کند که اردشیر گفت: رشته دانشگاهیت چی بوده؟
با این حرف گل از گل نهال شکفت.
_یعنی اجازه میدین؟
اردشیر نفس عمیقی کشید و با اخم گفت: ادب حکم میکنه اول جواب بزرگترت رو بدی بعد سوال خودتو بپرسی!
نهال سرش را پاین انداخت و در حالی که سعی داشت هیجانش را کنترل کند گفت:معذرت میخوام!
دوباره سرش را بلند کرد و گفت: من صنایع غذایی خوندم!دوست دارم برای ارشد امتحان بدم ولی خب به نظرم اگه کار کنم و کنارش درس بخونم بیشتر به دردم میخوره!
اردشیر سرش را تکان داد و گفت: همه دخترای من تو این خونه حق معمول درس خوندن و کار کردن رو دارن اگه میبینی اینطور نیستند خواسته خودشون بوده.تو هم از این قائده مستثنی نیستی!
لبخند روی لبهای نهال با هر کلمه ای که از دهان اردشیر خارج میشد بزرگ و بزرگتر میشد!
_اما بعد از ازدواج این امر به شوهرشون مربوط میشه!
نهال سرش را تکان داد. مطمئن بود که فعلا قصد ازدواج ندارد پس دیگر مشکلی باقی نمی ماند.
اردشیر نگاهی به نهال انداخت و گفت: نظر من درباره کار کردن تو مثبته البته بستگی به محیطی داره که میخوای توش کار کنی! با این حال تصمیم گیرنده اصلی من بعد من نیستم!
نهال با خیال راحت نفس عمیقی کشید و گفت: ممنون!
جمله اخر پدرش به او این امید را داد که تصمیم گیرنده اول و اخر خودش است!
از جایش بلند شد و گفت: خب دیگه من مزاحمتون نمیشم!
romangram.com | @romangram_com