#نهال_پارت_119
نهال با رضایت لبخند زد حس خوبی داشت که پدرش بالاخره او را به عنوان عضوی از خانواده قبول کرده با این حرف حس میگرد یکی از بزرگ ترین سدهایی که بین او و پدرش است شکسته شده.
سرش را تکان داد و گفت: هر چی شما بگین!
اردشیر با رضایت سرش را تکان داد و گفت: میدونستم ادم منطقی هستی!
لبخند محو روی صورتش از نظر نهال دور نماند.نفس عمیقی کشید و گفت: یه موضوعی هست که میخواستم بهتون بگم!
اردشیر به نهال نگاه کرد و گفت: چه موضوعی!
نهال دست هایش را در هم قفل کرد و گفت: باید درمورد یه چیزی ازتون اجازه بگیرم!
اردشیر کمی ابروهایش را بالا برد ومنتظر شد تا نهال حرفش را بزند.
نهال برای این که تیر خلاص را بزند گفت: البته فکر میکنم این اجازه رو بدین. مامان میگفت شما از مردای روشن فکر اون دوره بودین صد در صد الان با این همه تغییرات دید بقیه هم عوض شده و دیگه نگرانی بابت حرف دیگران ندارین هر چند قبلا هم پیشرفت اطرافیانتون نسبت به حرف مردم در اولویت بوده!
نفس عمیقی کشید و به چشمان منتظر پدرش خیره شده و گفت: خب میدونم که شما اون زمان هم تو روستا جزو انگشت شمار مردایی بودین که اجازه داد زنش بیرون از خونه کار کنه. میدونم که حتی تو اون شرایط گذاشتین مامان درسشو تا دانشگاه بخونه حتی گذاشتین فوق دیپلم بگیره...
اردشیر حرف نهال را قطع کرد و گفت:چی میخوای!
نهال گوشه لبش را گزید و گفت: خب... خب راستش!
کمی شیطنت چاشنی نگاهش کرد و ادامه داد.
_شما بابای خوبی هستین!
اردشیر تمام سعیش را کرد تا جلوی حرکت رو به بالای لبهایش را بگیرد.
نهال دستهایش را در هم قفل کرد و گفت: بهم اجازه میدین برم دنبال کار؟
romangram.com | @romangram_com