#نهال_پارت_118


_امشب من یه مهمون مهم دارم

نهال لبخندی زد و گفت:به سلامتی!

هنوز نمیدانست این موضوع چه ربطی به او دارد؟!

_به جز اون پسر عمت هم قراره بیاد و ممکنه همین موضوع دوباره باعث بحث بین تو و مرضیه بشه ولی باید اینو همین الان بهت بگم که باید مراقب رفتارت باشی نمیخوام جلوی غریبه ها...

نهال حرف پدرش را قطع کرد و گفت:شما فکر کردین من واقعا اینقدر احمقم که جلوی کسی چنین رفتاری بکنم؟هر چند دفعه های پیش هم تقصیر من نبوده.

اردشیر دستش را به نشانه سکوت بالا اورد و گفت:اولا این نهایته بی ادبیه که یه نفر ویط حرف کس دیگه ای بپره ثانیا نگفتم اینجا بیای که حرف تکراری بزنیم.

نفس عمیقی کشید و ادامه داد.

_بعد از رفتن مهمونا هر اعتراضی داشتی میتونی به خود من بکنی ولی تا وقتی مهمونا هستن حتی نیش و کنایه هم نمیخوام بشنوم. دلم میخواد جلوی مهمونا موقر به نظر برسی.

نهال سرش را تکان داد و گفت:تا وقتی بهم بی احترامی نشده من عکس العملی نشون نمیدم.

_مشکل دقیقا همین جاست حتی اگه کسی چیزی گفت هم باید ساکت بمونی!

نهال خواست حرفی برند اما اردشیر پیش دستی کرد و مانع شد.

_ببین دختر جون این ملاقات برای من مهمه حتی برای خونواده و مخصوصا تو

_من؟!

ادرشیر چشمهایش را به ارامی باز و بسته کرد و گفت:چون تو عضو جدید خانواده ای!

تصمیم نداشت موضوع را تا فرا به نهال بگوید چون نمیدانست عکس العمل نهال چیست ترجیح میداد او را در عمل انجام شده قرار دهد.

romangram.com | @romangram_com