#نهال_پارت_117


_خدا به خیر بگذرونه.

میترا لبخندی زد و گفت:ایشالا که خیره!

نهال شانه هایش را بالا انداخت و گفت : خدا کنه.بریم ببینیم چی میشه!

و به در اتاق اشاره کرد.

میترا سرش را تکان داد و گفت:اگه خودتون میرین منم برم به بقیه کارام برسم.

نهال لبخندی رد و گفت:ممنون!

و میترا با انرژی که هر بار از صحبت کردن با نهال میگرفت از اتاق خارج شد تا به اشپزخانه برود.نهال دستی به لباسهایش کشید و به سمت اتاق کار پدرش رفت.

پشت در که رسید نفس عمیقی کشید و دعا کرد چیز بدی در انتظارش نباشد و با استرس تقه ای به در زد.

_بیا تو!

نهال در را به ارامی باز کرد و به داخل اتاق سرک کشید.

_بیا داخل در رو هم ببنند.

کاملا وارد اتاق شد و در حالی که سر تا سر اتاقی که شبیه به دفتر کار بود را از نظر میگذراند گفت:سلام!

اردشیر روی مبل چرمی جلوی میز کارش نشسته بود و یک فنجان چای هم دستش گرفته بود.بدون این که به نهال نگاه کند گفت:بیا بشین.

چند ثانیه بعد نهال رو به روی پدرش نشسته بود.

اردشیر فنجانش که فقط کمی از چایش را مزه مزه کرده بود را روی میز گذاشت و پا روی پا انداخت.

romangram.com | @romangram_com