#نهال_پارت_116
_باشه!
_فعلا!
گوشی قطع شد نهال با رضایت به صفحه گوشی اش نگاه کرد دلش برای روزهای گذشته تنگ شده بود.
***
حرف های فرنوش دوباره هواییش کرده بود همیشه دلش میخواست سر کار برود و دستش در جیب خودش باشد همیشه غصه میخورد وقتی میدید مادرش مجبور است برای تامین مخارج زندگیشان چند شیفته در بیمارستان بماند. کار پرستاری در حالت عادی هم سخت بود چه برسد به این که ساعت های متوالی هم طول میکشید.
از مادرش یاد گرفته بود که زن باید روی پای خودش باایستد. همیشه از مادرش میشنید که همیشه به پدرش برای این که با وجود وضعیت بدشان او را مجبور به درس خواندن کرده مدیون است. اگر او درس نمیخواند و به دانشگاه نمیرفت معلوم نبود بعد از رفتن پدرش چه بر سر زندگی آنها می آمد. نهال برای درمانده نماندن در موقعیتی شبیه به مادرش که هر چند با احتمال کم ولی ممکن بود برای او هم اتفاق بیوفتد هم که شده تصمیم جدی داشت که درس بخواند و سر یک کار ثابت برود. متاسفانه سال کنکورش دقیقا همزمان شده بود با تشخیص بیماری سرطان مادرش روزهای بد احساسی که پشت سر گذاشت رتبه اش را تا جایی کشاند که بهترین انتخابش به جای رشته مورد علاقه اش یعنی تغذیه، صنایع غذایی تهران شد!
با این حال هیچوقت ناراضی نبود به قول خودش آدم باید زرنگ باشد مهم نیست در کدام رشته درس بخواند باید بتواند خودش را از همان جایی که هست بالا بکشد!
همه این فکر ها هوس رفتن به سرکار را به سرش انداخته بود اگر با کار کردن هم حس بهتری داشت هم میتوانست اوقات بیشتری را دور از افراد این خانه بگذراند.
درست مثل همیشه دلش نمیخواست برای کاری که میخواهد انجام دهد صبر کند.میخواست هر چه زودتر نظر پدرش را درباره کار کردن خودش بپرسد.
از جایش بلند شد و وسایل اتاقش را جمع کرد همین که خواست از اتاق بیرون برود تقه ای به در خورد.
_بفرمایید.
در باز شد.
_خسته نباشید خانم جان
نهال لبخندی زد و گفت: اونی که خسته میشه شمایین!
میترا لبخندی زد و گفت: شما لطف دارین!اقای اردشیر خان خواستند برین اتاقشون
romangram.com | @romangram_com