#نهال_پارت_115


_ای بابا تو چه فکری کردی؟! انگار فیلمه یهو بیوفتم وسط یه خونواده میلیاردر! اینطور که فهمیدم تو کار زمین و باغ و این حرفان وضعشون خوب هست ولی نه به حد نجومی!

_ای بابا پس تو هم به درد نمیخوری که! منوبگو دلمو صابون زده بودم بیام پیش تو کار کنم!

_دستت درد نکنه دیگه یعنی واسه این زنگ زدی؟

_پس چی؟ فکر کردی دلم تنگ اون چشای گاویت شده بود!

_بی شعور چشای خودت گاویه!

_والا ما که چشمامون به نخود گفته زکی!

_خیلی دیوونه ای به خدا!

_مرسی که تعارف تیکه پاره میکنی و میگی نه چشات خیلی هم خوشگله! دیگه به من فخر میفروشی؟ الهی یکی از خرسای تو جنگلای شمال چشاتو با ظرف عسل اشتباه بگیره و بیاد از حدقه درشون بیاره تا دل من خنک شه!

نهال خندید.

فرنوش حس خوبی پیدا کرده بود اخرین باری که نهال را دیده بود حس میکرد این دختر دیگر هیچوقت نمیتواند بخندد.

همین که خواست چیزی بگوید مادرش صدایش زد با حرص گفت: اگه گذاشتن دو کلام با دوستمون حرف بزنیم!

_چی شده؟

_هیچی بابا چی میخوای بشه؟ باز مامان دنبال کلفت میگرده ظرفاشو واسش بشوره! من باید برم کاری نداری؟

_نه !

_بازم زنگ میزنم! نزدم تو بزن!

romangram.com | @romangram_com