#نهال_پارت_114


_اینقدر اتفاقا و ادمای جدید دورو برم دیدم که حواسم از این چیزا پرت بشه!

_به هر حال زودتر موقعیت خودتو اطلاع بده یه سر بیام ببینمت !

_چشم!

_راستی کار پیدا کردی؟ نمیدونی واسه من چقدر سخت بود اخه اینم شد رشته که ما انتخاب کردیم؟ کارخونه ای نبوده که سر نزده باشم یکیشونم به یه مهندس صنایع غذایی احتیاج نداشت. کجان اون استادایی که میگفتن رشته شما تو کارخونه های مواد غذایی پذیرش بالا داره؟

_یه نفس بگیر بین حرفات من جای تو خفه شدم!

_معلومه نفست داره از جای گرم بلند میشه ها ببینم نکنه بابات کارخونه داری چیزیه که ایتقدر خیالت راحته؟ این تن بمیره یه کاری واسه من جور کن حاضرم منشی هم بشم با این مثلا تحصلیات عالیم ولی فقط یه کاری باشه نگن بیخودی رفت درس خوند و مدرکشو گذاشت واسه عید شیشه های خونشو باهاش پاک کنه!

_نه بابا دلت خوشه کارخونه کجا بود! درگیر بودم دنبال کار نرفتم باید اول جاگیر بشم!

_اوه اوه جاگیر بشی؟ تو نبودی میگفتی من فردای روزی که مدرک گرفتم میرم یه کار پیدا میکنم؟

_خودت میدونی که وضعیتم چطور شد!

فرنوش لحظه ای سکوت کرد فهمیده بود حرف نا به جایی زده!





برای این که بحث را عوض کرده باشد سریع گفت:میگم بابات وضعش خوبه؟

نهال با خنده گفت: چی کار به وضع بابای من داری؟

_میخوام ببینم پول کافی دارین؟!اندازه راه انداختن یه کارخونه مثلا!

romangram.com | @romangram_com