#نهال_پارت_112
_تا شما دستاتونو میشوری من اینو میندازم سطل.
دستمال را در جیبش گذاشت و چند ثانیه بعد دوباره وارد سالن شد
***
یک هفته از دعوایی که آن شب نهال با خانواده اش کرده بود میگذشت . به غیر از موقع نماز و خوردن غذا که با بقیه میگذراند بقیه وقت را در اتاقش بود از ترس رو به رو شدن با آن مرد مرموز حتی از بیرون رفتن هم میترسید.
عصر بود کنار پنجره اتاقش جا انداخته بود و دراز کشیده بود و طبق معمول با گوشی مویابلش مشغول بود که برایش پیام امد به خیال این که پیام تبلیغاتی است زیر لب فوحشی نثار کسی که سیستم تبلیغات پیامکی را به راه انداخت کرد و پیام هایش را باز کرد انا با دیدن اسم فرنوش روی صفحه گل از گلش شکفت.
_ خبری ازت نیست!
انگشتانش روی صفحه به حرکت در آمد.
_وای خدایا خودتی فرنوش؟
خیلی از ارسال پیامش نگذشته بود که شکلک لبخندی همراه با متن "پس بابامه؟!" برایش ارسال شد!
_حق بده تعجب کنم!میدونی چند وقته ازت بی خبرم؟
به یاد آورد که اخرین بار در مراسم هفت مادرش او را دیده. با یاد اوری این موضوع غمگین شد تازگی زیاد وقت نمیکرد به مادرش فکر کند مگر آخر شب هایی که خوابش نمی برد. با خودش فکر کرد چقدر بچه قدر نشناسی است که اینطور از یاد مادرش غافل شده.
صدای اس ام اسی که برایش ارسال شده بود او را به خودش آورد.
_درگیر پیدا کردن کارم! تو چطوری؟ حالت بهتره؟
نهال با لبخند تلخی که بر لب داشت تایپ کرد.
_ بد نیستم! میگذره!
romangram.com | @romangram_com