#نهال_پارت_111
والا نفس عمیقی کشید و گفت: برین بشینین یه چیزی بیارم براتون! صبحونه خوردی؟
آلاله دست والا را گرفت و گفت: ای بابا نیومدم که پسر یکی یه دونم ازم پذیرایی کنه!
انگار که تازه چیزی را به یاد اورده باشد.گفت: اهان... راستی یه چیزی.
دستمالی که از میترا گرفته بود را از گوشه کیفش بیرون کشید و گفت: این مال توئه؟
والا دستمال را گرفت و با تعجب نگاهش کرد. مطمئن نبود همانی باشد که میخواهد.
_ تو راه پیداش کردم. فکر کنم مال خودت باشه!
و منتظر شد تا عکس العمل والا را ببیند اما هستی بلافاصله گفت: مامان آلا دستمال بابا پیش منه! خودش بهم کادو داده!
آلاله به سمت هستی برگشت و دستمالی که در هوا تکان می داد را دید.
و خیالش راحت شد که حدسش اشتباه بوده.
والا نگاهی به گوشه دستمال کرد با دیدن لکه لاک صورتی رنگی که گوشه دستمالش بود مطمئن شد خودش است.
لبخندی زد و با خوشحالی آن را در مشتش گرفت . خدا را شکر کرد که این دختر سر به هوا همین حوالی گمش کرده بود و اگر نه پیدا کردنش محال ممکن بود.
در حالی که سعی داشت خوشحالی اش را که مطمئنا از نظر آلاله بی موقع بود را پنهان کند گفت: مادر من هر چی دم دستت میاد از رو زمین بر ندار!
در حالی که به سمت آشپزخانه میرفت ادامه داد.
_معلوم نیست این دست چه ادمی بوده! همین طور از رو زمین برداشتی و آوردیش؟
وارد اشپزخانه شد و صدایش را بلند تر کرد تا مادرش بشنود.
romangram.com | @romangram_com