#نهال_پارت_110


والا نگاهی به ساعت کرد و گفت: کیه ساعت 8 صبح؟

از جایش بلند شد و به سمت در رفت.

با باز شدن در مادرش را دید.

حوصله مادرش را نداشت میدانست هر بار به دیدن او میرود یک داستان تازه برایش سر هم کرده تا اعصابش را به هم بریزد اما نمیخواست ناراحتش کند. لبخند محوی زد و گفت: سلام ...

آلاله والا را کنار زد و وارد ویلا شد و گفت: صبح به خیر پسرم!

والا نگاهی به کیف دستی مادرش که داشت میترکید کرد و فهمید که مادرش قرار است آنجا بماند.

در را بست و پشت سر مادرش حرکت کرد.

_صبح به خیر!چی شده سر صبحی اومدین؟

آلاله به سمت والا برگشت و گفت: باید زودتر می اومدم . نمیتونم شما رو اینجا تنها بذارم.

والا سرش را تکان داد .

آلاله به صورتش دقیق شد و گفت: باز تو چته؟

والا دستی به پشت گردنش کشید و گفت: نیومده شروع کردی مادر من؟ مگه قراره من 24 ساعت حالم بد باشه!

آلاله با اخم گفت: اره گفتی و منم باور کردم! چشات داره یه چیز دیگه زار میزنه!

والا نگاهش را از مادرش دزدید و گفت: رفته بودم پیاده روی یه کم خستم . حالا شما هر طور میخوای تعبیر کن پیش خودت و بشین خود خوری کن.

آلاله سرش را تکان داد و گفت: تو آدم نمیشی!

romangram.com | @romangram_com