#نهال_پارت_109
هستی سرش را به علامت مثبت تکان داد و گفت: اوهوم یه عمه جدید پیدا کرده.
والا ابروهایش را بالا برد و گفت: عمه جدید؟
_اوهوم! هم خوشگله هم مهربون! ولی دنیا گفت همیشه با همه دعوا میکنه اما دنیا رو دوست داره وقتی دیدمش خوش اخلاق بود!
والا سرش را تکان داد . تازه یادش آمد که دخترش درباره چه حرف میزند. لبخندی زد و گفت: اهان! دختر گلناز...
_نه دختر گلناز کیه؟ خانومه خیلی هم بزرگ و عمه بود دختر کسی هم نبود!
والا از تعبیر دخترش درباره فرزند کسی بودن خنده اش گرفت و گفت: بله میدونم!
دستمالی که هنوز در دستش بود را روی میز گذاشت . هستی دستش را دراز کرد و گفت: وای بابا دستمالتو کادو کردی؟
در حالی که آن را از پلاستیکش بیرون میکشید گفت: کادوش که خوب نیست توشو معلومه! برای کی کادو کردی؟
والا پوزخندی به دستمالی که دقیقا لنگه همانی بود که داشت کرد و گفت: واسه تو!
هستی با تعجب سرش را بالا گرفت و گفت: من؟
_اره! دوستش نداری؟
هستی شانه هایش را بالا انداخت و گفت: دفعه قبلی که برداشتم باهاش بازی کنم دعوام کردی!
والا لبخندی زد و گفت: ولی از الان میخوام بدمش به تو!
هستی با شوق دستمال را بغل گرفت و گفت: راستی راستی برای من؟
قبل از این که والا جوابی بدهد صدای زنگ در بلند شد.
romangram.com | @romangram_com