#نهال_پارت_108
والا به سمت هستی که داشت شلوارش را میکشید برگشت . کلوچه ها را به دستش داد و گفت: زیاد نخوری دلت درد بگیره! بعد از که تموم شد دهنتو با اب بشور یه سیب هم بخور!
هستی با ذوق به کلوچه ها نگاهی کرد و گفت: چشم!
والا سرش را تکان داد و به سمت کیفش که روی مبل بود رفت.
بسته قرص هایش را از کیفش بیرون آورد . دلش نمیخواست قرص بخورد اما انرژی اش برای پنهان کردن حال بدش داشت تمام میشد.
_بابایی باز میخوای بخوابی؟
رو کرد به هستی که با کلوچه هایش آمده بود و درست رو به رویش نشسته بود!
_خستم بابا!
هستی گازی به کلوچه زد و گفت: اما تو بهم قول دادی امروز منو ببری بیرون آب بازی کنیم!
والا نگاهی به بسته قرصی که در دستش بود کرد و گفت: می برمت!
و آن را به کیفش برگرداند!
رو به روی هستی نشست و در حالی که سعی میکرد چهره خندان دخترش را که نهایت شباهتش به مادرش فقط موهای خرمایی رنگش بود را جایگزین تصویر آن چشمهایی کند که دست از سرش بر نمیداشتند!
_بابا تو کلوچه نمیخوای؟
والا سرش را به علامت منفی تکان داد.
_خوشمزست! مزه کلوچه های عمه دنیا رو میده!
_عمه دنیا؟
romangram.com | @romangram_com