#نهال_پارت_107
نگاهی به پشت سرش کرد و دعا کرد دیگر هیچوقت با این مرد دیوانه رو به رو نشود
والا وارد ویلا شد . هستی که داشت صبحانه میخورد با دیدن کلوچه هایی که دست والا بود از جایش بلند شد و با ذوق گفت : آخ جون کلوچه!
والا دستش را تا جایی که میشد بالا گرفت و گفت: تا صبحونت تموم نشده اجازه خوردن هیچ چیز دیگه ای رو نداری!
هستی درحالی که کنار پای والا بالا و پایین میپرید گفت: خوردم!
والا به سمت میز نهار خوری گام برداشت و گفت: الان میبینم!
هستی زودتر از والا خودش را به میز رساند و لقمه بزرگی از نیمرویی که باقی مانده بود گرفت و در حالی که سعی میکرد آن را در دهانش جا دهد گفت: ببین تموم شده! والا لبخندی زد و سرش را تکان داد همان موقع فاطمه همسر سرایدار ویلا از آشپزخانه بیرون آمد.
_ صبحتون به خیر!
والا سرش را تکان داد و گفت: خسته نباشید!
_ممنون! بدون صبحونه بیرون رفته بودین براتون اماده کردم میخواین بیارم؟
_ممنون زحمت نکشید اگه گرسنم شد خودم میخورم!
فاطمه سرش را تکان داد و گفت: براتون ناهار میپزم میارم این طرف!
والا سرش را تکان داد و گفت: هر چیزی لازم بود بخرید لیست کنید تا پولشو تقدیم کنم!
_چشم! فعلا با اجازه!
و به سمت در پشتی ویلا به راه افتاد.
_خوردم دیگه!
romangram.com | @romangram_com