#نهال_پارت_106
ولی والا انگار مسخ شده بود. خیلی وقت بود که چشمان نفسش را اینقدر از نزدیک ندیده بود!
_نفسم...
نهال که نمیدانست منظور والا از نفسم همسر سابقش است نه لقبی برای صدا زدن او فکر کرد هر چه زودتر باید از این مخمصه دور شود. مرد رو به رویش هر لحظه ممکن بود اختیارش را از دست بدهد. همین گستاخی برای نهال بیش تر از حد تحملش بود.
با حرص دستهایش را تخت سینه والا کوبید و والا با این ضربه لحظه ای از رویاهای شیرینش بیرون کشیده شد!
به نهال که همچنان سعی داشت مشتش را باز کند نگاه کرد. این دختر واقعا او را ازار میداد دلش نمیخواست نفس را به یاد بیاورد نمیخواست با مرور خاطراتش حس خوبی پیدا کند. آن زن به او خیانت کرده بود قلبش را تکه تکه کرده بود نمیخواست قلبش با یاداوری نامش به تپش بیوفتد.
بازوی نهال را بالا کشید نهال حس کرد استخوانش هر لحظه ممکن است خورد شود.
_اگه بخوای به کاری که داری با روح و روان من میکنی ادامه بدی ظرفیتم پر میشه .
لحنش پر از نفرت و خشم بود.
_من که کاری نکردم فقط خواستم به خاطر کمکتون!
والا فشار دستش را بیشتر کرد و نهال فهمید بستن دهانش بهترین کاریست که در آن موقعیت میتواند انجام دهد!
_اگه دونسته این کارو میکردی که همینجا خونتو حلال میکردم!
دست نهال را رها کرد و گفت: دیگه جلو چشم من افتابی نشو فهمیدی؟
نهال تند تند سرش را به علامت مثبت تکان داد!
و به سمت جاده دوید.
همین که صدای ماشین ها را شنید از حرکت ایستاد به خاطر خشکی گلویش به سرفه افتاده بود خدا را شکر میکرد که حداقل دوباره راه را گم نکرده است.
romangram.com | @romangram_com