#نهال_پارت_105
ولی نهال از این لبخند برداشت دیگری کرده بود. فکر کرد مسخره اش میکند!
_واقعا برای شما و طرز فکرتون متاسفم!
والا دست دراز کرد و نهال ناخودآگاه خودش را عقب کشید.حسی زیر پوست والا قلقلکش میداد. همیشه دلش میخواست با شیطنت هایش گونه های نفس را گلگون کند اما هیچوقت موفق نمیشد نفس گاهی گستاخ تر از یک پسر میشد به طوری که والا را شرم زده میکرد اما دختر چشم عسلی رو به رویش به خاطر یک حرف ساده با وجود عصبانیتی که میشد از عمق چشمانش خواند اینقدر خجالت کشیده بود که نه تنها گونه هایش بلکه نوک بینی اش هم قرمز شده بود!
نهال خیره شده بود به والا و منتظر اتفاق بدی بود نمیتوانست از جایش تکان بخورد چون از جلو امدن والا شکه شده بود. میترسید.. تمام مدتی که والا به او خیره شده بود به خودش لعنت میفرستاد که با رفتار بچگانه اش باعث شده مرد غریبه ای درباره اش گمان بد بکند!
والا با لبخندی که نمیتوانست پنهانش کند دستش را جلو تر برد و کلوچه ها و دستمالش را از دست نهال کشید!
نهال چند قدمی عقب رفت! والا انها را بالا گرفت و گفت: خب اینا رو هم دادی! ببینم بهونه بعدیت واسه سبز شدن جلوی راه من چیه؟!
خون از زیر گونه های نهال به زیر تک تک سلول های پوست صورتش جمع شده بود.
با عصبانیت گفت: بهتون اجازه نمیدم به من توهین کنید اقا!
والا سرش را تکان داد و گفت: البته که قصدم توهین به شما نیست!
فاصله اش را با نهال گم کرد و رو به رویش قرار گرفت نهال خیلی خودش را کنترل کرده بود که با دست مشت شده اش توی صورت خونسرد والا نکوبد.
والا دستهایش را پشت سرش قفل کرد و در حالی که چشمهای عصبی و بی قرار نهال را دنبال میکرد گفت: من برای تو آدم خطرناکیم دختر جون!قبلا هم بهت هشدار دادم که اگه دنبال دردسر نمیگردی دورو بر من نباش!
نگاه نهال میخ صورتش شد. با ترس به او نگاه کرد خواست عقب برود که بازویش بین مشت محکمی فشرده شد.
به اطراف نگاه کرد و بعد در حالی که سعی میکرد لرزش صدایش که ناشی از ترس بود را پنهان کند گفت: ولم کن!
والا ابروهایش را بالا برد و نهال را به سمت خودش کشید البته نهال تمام سعیش را کرد که از جایش تکان نخورد!
_اگه همین الان دستمو ول نکنی جیغ میزنم!
romangram.com | @romangram_com