#نهال_پارت_104
همین کافی بود تا والا از حرکت بایستد . هر چقدر میخواست نسبت به این دختر غریبه بی تفاوت باشد شباهت ازار دهنده اش با نفس به او این اجازه را نمیداد نمیتوانست انکار کند چقدر از تماشای چشمانش لذت می برد!
به سمت نهال برگشت که خم شده بود و مچ پایش را ماساژ میداد! نهال که متوجه توقف او شده بود سرش را بلند کرد و گفت: یه لحظه به حرف من گوش کنید!
والا با کلافگی به پای نهال نگاه کرد این دختر به طرز عجیبی در نظرش کله شق می امد!
نهال از جایش بلند شد و در حالی که لنگ لنگان به سمت والا می رفت گفت: داده بودم براتون تمیزش کنن اونا گمش کردن!الان برای عذر خواهی کاری جز این که براتون یکی نوشو بخرم از دستم بر نمی اومد!
_منظورت از این کارا چیه؟
نهال از این سوال والا شکه شد. با اخم گفت: یعنی چی؟
والا نفس عمیقی کشید و گفت: فکر کنم واضح حرفمو زدم!
به کلوچه ها و دستمالی که دست نهال بود اشاره کرد و گفت: اینا رو برای من آوردی که چی؟
فک منقبض شده نهال نشان میداد که چقدر از این حرف عصبی شده.
نگاهش را از او گرفت و با حرص گفت: اقای محترم من فقط...
والا دستش را به نشانه سکوت بالا برد و گفت: انتظار داری باور کنم اوردن اینا بی دلیل بوده؟
نهال چشمهایش را بست و از فکری که او درباره اش کرده هم شرم زده بود هم عصبی .
نگاهش را به والا دوخت اما نمیتوانست آنها را درست در چشمان والا ثابت نگه دارد.
_من واقعا برای شما و طرز فکرتون متاسفم!
والا لبخند کجی زد. به نظرش ترکیب خجالتی و جسور بودن در شخصیت این دختر بسیار جالب بود!
romangram.com | @romangram_com