#نهال_پارت_101
نهال لبخندی زد و گفت: اشکالی نداره لازم نیست خودتو ناراحت کنی!
به دستمال اشاره کرد و گفت: ممنون!
_خواهش میکنم خانم جان! وظیفم بود!
نهال لبخند زد میترا که میترسید هر لحظه دستش رو شود با دستپاچگی گفت: با اجازه من دیگه میرم!
نهال سرش را تکان داد و میترا از اتاق خارج شد.
دستش را روی دستگیره در گذاشت و نفسش را که تمام مدت در گلویش گیر کرده بود بیرون فرستاد و زیر لب گفت: خدا لعنتتون کنه که ادمو به دروغ گفتن وا می دارین!
نگاهی به در انداخت و گفت: منو ببخشید خانم جان! خدا کنه نخوان براتون دردسر درست کنن!
و از پله ها پایین رفت.
برخلاف انتظار نهال هیچکس آن شب برای تنبیهش نیامد.
صبح بعد از صبحانه نهال بدون این که از اردشیر اجازه بگیرد از خانه بیرون رفت. میترسید اگر به اردشیر چیزی بگوید به او اجازه بیرون رفتن ندهد از طرفی نمیتوانست بعد از اتفاقی که شب قبل افتاده بود جو خانه و آدم هایش را تحمل کند.
دستمالی که در جیبش بود را چند با چک کرد نمیخواست آن را فراموش کند از در که بیرون رفت راه روز قبل را در پیش گرفت.
به خاطر درد پایش که هنوز کاملا خوب نشده بود مجبور بود ارام راه برود و هر چند نمیدانست دقیقا کجا باید دنبال مردی که دیروز دیده بود بگردد؟!
قبل از این که به جنگل برود در راه زنی که به او کلوچه داده بود را دید و از او یک بسته دیگر کلوچه خرید به نظرش اینا برای تشکر و البته عذر خواهی از تفکراتی که درباره آن مرد داشت کافی بود.
همین طور از سر بالایی جاده بالا میرفت و با چشمهایش به دقت اطراف را زیر نظر گرفته بود تا شاید اثری از او پیدا کند.
بالاخره به راه میان جنگل رسید به اطراف نگاه کرد مطمئن نبود او را اینجا پیدا کند اما جای دیگری را برای گشتن نمیشناخت.
romangram.com | @romangram_com