#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_70


چشمام رو باز کردم الان کاملا می‌‌تونستم ببینم، سرم می‌سوخت درد داشت؛ انگار که قلبم توی سرم می‌کوبید!

نگاهی به اطرافم انداختم که متوجه مردی سفیدپوش و مردی کت و شلوار کرده شدم! با تعجب نگاهشون کردم که مرد کت شلواری منو دید و با لبخندی نگران اومد کنارم ایستاد و گفت:

-پسرم معذرت دخترم اینکارو باهات کرده.

با تعجب بهش نگاه کردم! آره من می‌شناسم این مرد رو ایشون آقای صالح امیریان همون دوست بابا که قرار بود برم پیشش تا باهام بیاد دکتر و معالجمو شروع کنم!

لبخندی زوری زدم که دکتر اومد جلو و رو بهم به انگلیسی گفت:

-حالت خوبه؟ ایشون رو میشناسی؟

و بعد به اقای امیریان اشاره کرد، دلم یکم کرم ریزی می‌خواست واسه همین سرمو به معنای منفی تکون دادم که چشمای اقای امیریان گرد شد و با ترس به دهن دکتر نگاه کرد که دکتر رو به من گفت:

-مطمئنی نمی‌شناسیش؟یکم فکر کن با خودت چی شد که سرت درد کرد؟

با یاد آوردن کسی که زد توی سرم اخمامو توی هم جمع کردم که از پشت سرم محکم سوز کشید زیر ل**ب آخی گفتم که دکتر با استرس گفت:

-زیاد به خودت فشار نیار می‌تونی فکر کنی تا یادت بیاد همه چیزو.

لبخندی به روش زدم که اقا صالح رفت کنار دکتر و با استرس و نگرانی ازش پرسید:

-دارم میگم دخترم ایشونو ندیده بود فکر کرده بود که دزده با چماغ محکم کوبیده بود تو سرش.

چشام گرد شد! دخترش؟! کدوم دختر مگه دوتا پسر نداشت؟!

romangram.com | @romangram_com