#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_69
خلاصه به هر بدبختی بود متین رو راضی کردم و بعد ازش خداحافظی کردم و گرفتم خوابیدم.
***
با صدای شکستن چیزی از خواب پریدم!
طبق معمول چون توی جام غِلت زده بودم پام گیر کرده بود به لیوان آب و شکسته بود، بیخیال سرمو گذاشتم روی بالش نرمم و چشامو روی هم گذاشتم تا ادامه خواب زیبامو ببینم، که ناگهان تیز چیزی فرود رفت تو پام. از درد سریع سر جام نشستم و پام رو بالا گرفتم. یه ذره شیشه رفته بود تو پام چون پام از تخت آویزون بود، قطره ای خون همزمان از دماغم جاری شد که با آخ و اوف از جام بلند شدم و شیشه ریزی رو که تو پام فرو رفته بود رو در اوردم و بعد لنگ لنگون به سمت دسشویی حرکت کردم. وقتی کارم تموم شد اومدم بیرون و دوش گرفتم و لباسام رو عوض کردم و به خودم سر و سامون دادم از اتاق زدم بیرون، همه خواب بودن انگار چون هیچ صدایی ازشون بیرون نمیشد!
آروم رفتم تو آشپزخونه تا چیزی بردارم و بخورم، در یخچالشون رو وا کردم که با خرچنگ و میگو رو به رو شدم، از بوشون حالت تهوع گرفتم. چندبار عوق زدم که یکم بهتر شدم اینجام از خونه ما بدتر بود هیچ چیزش خورده نمیشد در ضمن بد بو هم بود!
با یاد آوری بوی خرچنگ دوباره عوق زدم اما چون شکمم خالی بود هیچی بالا نمیاوردم.
باید میرفتم بیرون تا یه چیز...
با خوردن چیزی توی سرم از هوش رفتم!
همه جا تاریک شد و تاریکی مطلق منو فرا گرفت...
***
سرم درد میکرد، چشمام سیاهی میرفت و حالت تهوع داشتم اما نمیتونستم کنارمو ببینم یا اصلا بفهمم کجام؟!
دلشوره داشتم، صداهای مبهمی رو می شنیدم. چشمام رو با درد باز کردم اما جز تاری هیچی دیگه ای ندیدم. همه جا تار مانند بود و با رنگ های خیلی زشت. گوشم صداهای مبهمی رو میشنید، یکم دیگه تقلا کردم که فهمیدم سرم توی دستم وصله بخاطر همین دستمو زیاد تکون ندادم
صداها کم کم به مرور زمان واضح تر از قبل به گوش میرسید تا اینکه کاملا فهمیدم دارن راجب من حرف میزنن!
romangram.com | @romangram_com