#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_71
ولی بیخیال جلوه دادم و بی شوخی گفتم:
-شما کی هستین؟چرا من اینجام؟
اقاصالح نگران نگاهم کرد و گفت:
-دخترم زده تو سرت و تو هم حالت بد بود اوردیمت اینجا.
متعجب گفتم:
-تاجایی که یادم میاد دوتا پسر داشتی!
یهو اقای صالح خوشحال اومد جلو و گفت:
-یادت اومد؟
وای اخ خاک تو سرم همچنان نقشه ام و کرم ریزیم خراب کردم. وای خدا لبخندی زدم و گفتم:
-بله یادم اومد.
خندید و گفت:
-خداروشکر الان حالت خوبه؟ سرت درد نمیکنه؟
سرمو به معنای نه تکون دادم که خوشحال به دکتر گفت:
romangram.com | @romangram_com