#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_146


-دوست نداره اشکاتو ببینه پس گریه نکن!

ل**ب زدم خیلی بی روح:

-دوسش داشتم اما...

ادامه ندادم که راشا گفت:

-اونم دوست داشت عاشقت بود اما این مریضیش مانعی بود تا نتونه بهت بگه.

ناباور زل زدم به قبرش و گفتم:

-چطور ممکنه؟! اون منو می‌خواست و هیچی نگفت؟

سری تکون داد و گفت:

-آره عاشقت بود.

همین جمله بس بود تا عمق وجودم پر از عشق و احساس بشه از جام بلند شدم و با راشا از بهشت زهرا رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم برگشتیم خونه.

متین

حتی فکرشم نکن تنها بری، هرجا بری هستم مهراد منتظرم باش چون به تو می پیوندم!

رفتم نزدیک قبرش وایستادم طاقت دوریشو ندارم باید امروز خودمو بکشم نمی‌تونم ازت دور بمونم مهراد، رفتم سر خاکش نشستم گریه کردم زجه زدم و در آخر گفتم:

romangram.com | @romangram_com