#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_145


-مهرادجان عمرشونو دادن به شما.

بعد از شنیدن این حرف یهو یه جیغی از سر کنده شد تا تونستم جیغ کشیدم انگار دنبال یه راه واسه رها کردن بغضم بود، راشا اشک تو چشماش حلقه زد و شروع به گریه کردن کرد اشک می‌ریخت خیلی اروم و آهسته اما متین با مشت به جون دیوار افتاده بود انقدر دستاشو کوبوند به دیوار که خون ازش چکه می‌کرد من جیغ می‌زدم راشا گریه آروم متین خودزنی می‌کرد و آقاصالح اشک می‌ریخت. درکش می‌کنم همونطور که خودمو سالها درک کردم.

سوزشی در بینیم ایجاد شد و قطره اشکی از چشمام روانه زمین شد. اشک هام عین دونه های مروارید قطره قطره کوچیک می‌ریختند اما کسی نبود دست بکشه به صورتم و بگه گریه نکن دوست ندارم می‌خوام بخندی، حیف مهراد تو حیف بودی تو...!

نتونستم ادامه بدم دستمو گرفتم به دیوار کناریم، سرگیجه داشتم اما جلوی خودمو گرفتم. من تا مهراد رو نمی دیدم باور نمی‌کردم که چنین اتفاقی افتاده، رو به آقای دکتر گفتم:

-میشه ببینمش؟

با حرفم متین و راشا تازه به خودشون اومدن و نزدیکم وایسادن و به دکتر اصرار کردن که دکتر به اتاقی در انتهای راهرو اشاره کرد و گفت:

-به سرد خونه منتقلش کردیم هنوز لباساشو درنیاوردن می‌تونین ببینیدش.

زودتر از همه به سمت در رفتم، حالم بد بود گریه امونمو بریده بود دلم خنده های از ته دل مهراد رو می‌خواست، آره مهراد من دوست دارم!

در رو باز کردم که آقایی جلومو گرفت اما با اشاره دکتر رفت کنار و راهنماییمون کرد به سمت دریچه ای که مهراد رو می‌خواستن بزارن، دست های یخ زده ام رو توی دستای راشا گرفتم باهم رفتیم جلو مهراد رو داخل کیسه ای مشکی رنگ قرار داده بودن بدون نگاه کردن به کسی زیپ کیسه رو کشیدم و تا نصفه بازش کردم، نگاهی به صورت ماه مهراد انداختم. جوون مرگ شدی مهرادجانم؛ چشماش کبود شده بودن، داخل ناخن های دستاش کبود و بی روح بودن، صورت زیباش بدون هیچ مویی بود ریش نداشت، ابرو نداشت، حتی مژه نداشت! نگاهم رفت طرف سرش که بی مو بود در این لحظه آهی از ته دل کشیدم و سیاهی مطلق.

*سه روز بعد*

سه روز می‌گذره از وقتی که مهراد فوت شده از اون کشور غریب آوردیمش ایران. آروم خاکش کردیم بدون اینکه کسی بفهمه چون وصیت خود مهراد بوده که مامانش نفهمه تا وقتی که زایمان کنه گفته بود نمی‌خواد ناراحت بشه و بچش آسیب ببینه دو روز پیش مهراد رو خاکش کردن اما هنوزم باورم نمی‌شه که مهراد مرده باشه باورم نمی‌شه زندگیم زیر خروارها خاکه، باورم نمی‌شه عشقم دلیل زندگیم بخاطر یه سرطان بی همه چیز رفت. باورم نمی‌شه عشقم الان توی تابوت چوبیشه زیر خاک سردی که لرزه به تن همه می‌نداخت.

دستم رو بردم طرف اسمش که روی قبر حکاکی شده بود "مهراد اسحاقی" چه قشنگه اسمت ولی بدون که من دوست دارم!

دستی نشست روی شونم برگشتم طرفش نگاهی بهش کردم که لبخندی زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com