#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_144


پوزخندی زدم و گفتم:

-من فقط اینو میدونم که باید بریم به این آدرس.

پیامک رو باز کردمو بهشون نشون دادم که راشا گفت:

-خوب اونجا رو بلدم اما ماشین لازم داریم.

متین سویچای ماشین رو توی هوار دور داد و گفت:

-مهراد اینو واسمون گذاشته هرچه زودتر باید بریم.

هیچی بهشون نگفتم. سوار ماشین شدیم و با عجله به سمت مقصد حرکت کردیم. امروز هوا حال عجیبی داشت هوای ابری بارون نم نم، تاریک شدن ناگهانی هوا و صدای غرش ایجاد شده توسط دوتا ابر بارانی، بغض کردم گریه می‌خواستم اما نمی‌شد من نمی‌تونم گریه کنم تا وقتی که نفهمم چیشده گریه نمی‌کنم باید مهراد زنده بمونه من اونو شریک زندگیم می‌دونستم من دوسش دارم عاشقشم چطور می‌تونم زندگیمو به خاک بسپرم؟

نه نمیشه جلوی خودمو گرفتم تا اینکه به مقصد رسیدیم از ماشین پیاده

شدیم و رفتیم داخل سالن که آقاصالح رو دیدیم داشت با دکتری حرف می‌زد و دعوا می‌کرد!

نزدیکتر که شدیم آقاصالح خودشو پرت کرد رو ی صندلی و دستاشو برد سمت چشماش و اشک ریخت!

دلیل این حرکاتش رو خوب می‌دونستم اما نمی‌خواستم باورش کنم نمی‌خواستم فکر کنم به اون چیزی که واقعیت نداره، متین و راشا رفتن نزدیک دکتر و راشا رو به دکتر گفت:

-قای دکتر مهراد حالش خوبه؟

دکتر عینکشو از رو چشماش برداشت و دستی به چشماش کشید و با لحن زاری گفت:

romangram.com | @romangram_com