#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_143


باتعجب تماس رو وصل کردم که صدای دوست بابای مهراد یا همون اقاصالح رو شنیدم! مضطرب بود انگار دلش نمی‌خواست حرفی بزنه که گفتم:

-بله؟

آقاصلح هول هولکی گفت:

-دخترم من یادم رفت بهتون زنگ بزنم بگم که مهراد رو آوردم واسه شیمی درمانی الان یه آدرسی به گوشیت پیامک می‌کنم تو و داداشت و متین بیاین به این آدرس مهراد این خواسته رو کرد که حتما بیاین.

ناراحت گفتم:

-مهراد حالش چطوره خوبه؟

یهو زیرلب گفت:

_چجوری بهتون بگم اون مرحوم...

دیگه به حرفش ادامه نداد گوشای تیز من اون چیزیو که نباید می‌شنید رو شنید.

چون ناگهانی این حرفو گفته بود رفتم تو شوک واسه چندلحظه هیچی نمی‌فهمیدم که با صدای پیامک گوشی توی دستم لرزشش رو احساس کردم. شالم رو روی سرم درست کردم و غم زده از اتاق اومدم بیرون رفتم جلوی در اتاق مهراد همونی که متین و راشا الان توش خواب بودن ناگهانی در رو باز کردم که دیدم متین شلوار پاش نیست، چشامو محکم روی هم فشردم و با اخم و تخم گفتم:

-هردوتاتون لباساتونو بپوشین باید بریم جایی.

حس کرد دستمو کسی گرفت زود چشامو باز کردم که چشای نگران راشا رو دیدم که گفت:

-چیشده نگرانمون نکن مهراد کجاست؟

romangram.com | @romangram_com