#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_142


اخمی کوچولو کرد و گفت:

-نه اصلا چنین حرفی نزن تو خوب میشی پسرم.

رسیدیم به مقصد; کتاب قران رو برداشتم از جلوی در ماشین آقاصالح و ب*و*س کردم و به پیشانیم چسبوندم. تنها لحظه ای که حس آرامش داشتم نمی‌خواستم این آرامش رو از دست بدم کتاب قران رو گذاشتم سرجاش و از ماشین پیاده شدم. الان بدون گریم بدون هیچ رنگ چیزی اومدم بیرون هوای تازه، چه هوای خوبیه امروز حس زندگی کردن رو بیشتر می‌کنه نشاط و انرژی رو دوبرابر می‌کنه این هوای ابری قشنگ که ازش بارونی نمی‌باره اما توی آسمون آبی ابرهای سفید به هرشکلی در اومدن سرمو بالا گرفتم چشامو بستم و گفتم:

-خدایا توکلم به خودته ناامیدم نکن.

چشامو به آرومی باز کردم که دیدم ابرها به شکل الله در اومدن خیلی قشنگ و زیبا، چکه ای بارون ریخت تو صورتم بوی بارون اومد هوا بارونی شد نم نم می‌بارید احساس خوشبختی می‌کردم هرچند لاغر شدنم برام گرون تموم شد. با نشستن دستی به روی شونم برگشتم به عقب و به آقاصالح نگاه کردم که گفت:

-بریم پسرم امیدت به بالایی باشه.

هیجان خاصی داشتم باهم دیگه وارد سالن شدیم و رفتیم پیش دکتر که منتظر ایستاده بود تا ما برسیم، در اتاق رو باز کرد و منو به داخل راهنمایی کرد قبل از اینکه برم گفتم:

-خدایا عاشقتم، لا اله الا الله محمد رسول الله.

اولین قدم رو برداشتم رفتم داخل اتاق... .

***

رائیکا

امروز دلشوره خاصی داشتم نمی‌دونم چم شده بود نیم ساعته بیدارشدم اما می‌بینم همشون خوابن منم که الان تازه بیدار شدم خوابم نمی‌بره، از جام بلند شدم و به کارام رسیدم، از اینکه النا رو دیدم اصلا جا نخوردم چون اون کسی بود که می‌خواست مانع رسیدن من به مهراد بشه از وقتی که توی مدرسه باهام بود همیشه دوست داشت اونایی که مال منه رو مال خودش کنه حتی به قیمت جونش درسته دختر شوخ و شیطونیه اما اصلا با این اخلاق بدش جور در نمیاد از همون شب که بهم زنگ زد و بهم بد و بیراه گفت گذاشتمش تو لیست سیاه. حوصله شر و ور هاش رو نداشتم خصوصا وقتی می‌گفت مهراد مال اونه، هه مهرادم خوب حالشو گرفت کیف کردم وقتی بهش اخم می‌کرد و رو نمی‌داد خدایی حال می‌کردم، لباسامو پوشیدم و طبق معمول حاضرکرده مناظر بودم تا یه اتفاقی بیوفته، مامانم منو نمی‌خواد بابا هم بخاطر مامان منو نمی‌خواد من علتشو خوب می‌دونم جدیدا اخلاق بابا عوض شده زیادی دخترم دخترم می‌زنه می‌دونم بازم دوستای کثیفش اونو دوباره توی راه های کثیفشون قرار دادن و دارن کثافت‌کاریاشونو با ازدواج من و اون پسره بیشعور کیارش بکنن. راشا اگر بفهمه زنده نمی‌زاره اما راشا از یه چیزی خبر نداره باید هرچه زودتر بهش بگم، اون مادرمون نیست اون مادر واقعیمون نیست!

باصدای زنگ گوشیم از جا پریدم سریع به سمتش حرکت کردم و برش داشتم اسم نقاش مزاحم روش خودنمایی می‌کرد جلوه خاصی داشت اسمی که برای مهراد انتخاب کرده بودم همچنین با اون عکس قشنگش که گوشیمو زیباتر از هر روزی کرده بود، مگه مهراد تو اون اتاق کناریم نبود؟!

romangram.com | @romangram_com