#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_141
خانم آلفردو دست النا رو گرفت و رفت تو آشپزخونه آقاصالح و سهیل هم نشستن رو به روی تی وی خیلی بیخیال بودن مخصوصا توی مهمون نوازی، راشا و متین با دهن باز نگاه میکردن که گفتم:
-گاله رو ببند مگس میره توش حامله میشه برات پسر میاره تو دهنت
زودی.
هردوشون دهنشونو بستن که ونداد گفت:
-بفرمایید ازینور من میبرمتون اتاقاتون.
منم وسایلاشون رو برداشتم هرچند زور چندانی نداشتم فقط دنبالم میکشیدمشون؛ ونداد اتاقاشونو نشونشون داد و رفتیم و وسایلاشونو گذاشتم داخل اتاقشون البته متین و من و راشا توی یه اتاق بودیم رائیکا هم توی اتاق دیگه، و اندر حکایات چیزی که زیاده تشک برای خوابیدن والا.
خلاصه بعد از شوخی و خنده هامون خوابیدیم صبح که بیدار شدم بدون اینکه راشا و متین رو بیدار کنم از اتاق جیم زدم و با آقا صالح رفتم سوار ماشین شدم اصلا دوست نداشتم این ریختمو اونا ببینن کله بدون مو بدون ابرو حتی ریشمم ریخته بود خخخ، آقاصالح پاشو گزاشت روی پدال گاز و ویراج کرده تا رفت همونجایی که منو شیمی درمانی میکنن. یه اتاق بزرگ مخصوص با وسایلای بزرگ و کوچیک پزشکی مثل اتاق عمل میمونه از بس ترس داره لامصب یکم مراعاتمو نمیکنن.
رو به آقاصالح گفتم:
- عموجان میشه وقتی منو بردن توی اتاق واسه شیمی درمانی زنگ بزنید تا دوستام بیان بیمارستان؟
لبخند آرامش بخش و مهربونی رو پاچید تو صورتم و گفت:
-باشه حتما بهشون میگم امیدوارم آخرین شیمی درمانی باشه که میایم انشالله که خوب بشی و یه زن بگیری و دوتا بچه فسقلی داشته باشی.
خندیدم و گفتم:
-فکرنکنم به اونجاها برسه عموجان.
romangram.com | @romangram_com