#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_137


-ایول عجب جایی هستی تنهایی یا کسی دیگم پیشته؟

راشا با بی تفاوتی گفت:

-مگه میشه این چلمنگ تنهایی توی این خونه به این بزرگی باشه؟ حتما یه دوست دختری چیزی داره.

با تعجب به راشا نگاه کردم که به رائیکا اشاره کرد نگاهی بهش انداختم که متوجه دست مشت شدش شدم! این چرا همچین میکنه؟ صورتش چرا قرمز شده؟ نکنه بخواد سلاخیم کنه؟!

هی به طرف در نزدیک می‌شدیم و متین و راشا هم شر و ور می‌گفتن که یهو در باز شد و النا با موهای کوتاهش اومد بیرون!

راشا زود و باعجله گفت:

-دِ بیا نگفتم این موزمار یکیو داره بیا اینم دوست دخترش.

خدا خدا می‌کردم النا این رو نشنوه و مطمئن بودم نشنیده. با لبخند اومد نزدیکتر ماهم رفتیم و دقیقا روبه روی در سالن وایستادیم. الان که رائیکا کنارم بود انرژی گرفته بودم خوب شد به راشا گفتم خواهرتو با خودت بیاری وگرنه مبینا رو نمی‌زارم حتی زیارتش کنی.

نگاهی اخمو به النا انداختم و گفتم:

-علیک سلام خوش اومدیم خجالتتون دادیم.

النا با پرویی گفت:

-خواهش می‌کنم بفرمایین داخل آقامهراد بدعنق!

بی توجه به حرفش گفتم:

romangram.com | @romangram_com