#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_136


-اینکه خیلی خوبه داری خوب میشی و باهم برمی‌گردیم تهران.

ناراحت نگاهی انداختم و به حرفم ادامه دادم:

-واسه اخرین بار میرم شیمی درمانی اینکه بین مرگ و زندگی یکی رو انتخاب کنم دست خودم نیست از نظر پزشکی و خود دکتر من وضعیتم 70درصد مرگ و 30درصد زندگیه، چیکار کنم؟ می‌ترسم از اینکه نباشم بینتون.

حالا خندم گرفته بود از قیافه هاشون نمی‌دونستم بخندم گریه کنم زار بزنم ناله کنم و یا قهقه بزنم، اگه می‌خندیدم رسما می‌گفتن دروغ میگم پس خنده رو ولش.

متین با ناباوری گفت:

-باورم نمیشه. نه مهراد تو خوب حتی به اون سی درصد هم اطمینان داشته باش تو حتما خوب میشی.

راشا با نگرانی گفت:

-ببین مهراد امیدتو از دست نده تو خوب میشی داداش.

رائیکا با استرس نگام میکرد و بعد از چندلحظه گفت:

-آره راشا درست میگه تو می‌تونی حتی به اون سی درصد تکیه کنی خیلی ها بودن 99درصد مرگ بوده و 1 درصد زندگی، زنده موندن اینکه چیزی نیست تو خوب میشی بد به دلت راه نده ما همه پشتتیم.

متین و راشا حرفشو تایید کردن، رسیدم به کوچه پیچیدم توش و رفتم داخل جلوی در وایستادم و ریموت رو زدم. رفتم داخل پارکینگ و پارک کردم ماشین رو همه پیاد شدیم، متین برای دومین بار بغلم کرد و ابراز احساسات برادرانه کرد، (ابراز احساسات برادرانه منحرفای بدبخت)

از پارکینگ که خارج شدیم یهو صدای متین و راشا بلند شد!

متین با خوشحالی گفت:

romangram.com | @romangram_com