#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_133


با لبخند ازش تشکری کردم و پولشو طبق معمول دادم از اتاق مخصوصی که توی مغازه اش داشت بیرون اومدم و سوار ماشینم شدم و به سمت فرودگاه حرکت کردم. لباسام خیلی گشاد شده بودن از بس لاغر بودم نمی‌شد تو صورتم نگاه کرد منو با بچه های 18ساله قد بلند و لاغر اشتباه می‌گرفتن با اینکه 26 سالم بود اما خوب خیلی کم نشون می‌دادم. رسیدم از ماشین پیاده شدم و رفتم تو قسمت خاصی وایستادم تا وقتی اومدن منو ببینن همون لحظه بند کفشم باز شد و نزدیک بود بخورم زمین اما خودمو گرفتم و دوباره بند کفش رو بستم سرم رو که بالا گرفتم برم نزدیکتر با شخصی برخورد کردم که به فارسی گفت:

-ای پسر دیرمون شده توهم که خوردی بهمون.

چی؟! این که صدای راشا بود! یعنی واقعا خودش بود؟

سرمو بالا نگرفتم مطمئنا منو نمی‌شناسن اینجوری که من لاغرمردنی ام احتمالا منو اصلا نشناسن، بعد از چندلحظه از جام بلند شدم که صدای متین اومد و گفت:

-پسرجان لطفا از روی پام برو اونور تر لگد نزن کشتی منو.

خخ روی پاش لگد کرده بودم و عین خیالمم نبود، انگار که صداشو نشنیده باشم و یا نفهمم منظورش چی بود از جام حرکتی نکردم که متین دستمو گرفت و یه ذره هولم داد اونور و با خودش زیرلب گفت:

-چه زبون نفهمیه این!

دیوونه نمی‌دونه اومده تو کشور غریب و باید انگلیسی زر بزنه.

وقتی هولم داد چون تعادل نداشتم دوباره خوردم زمین خیلی ناتوان شده بودم اما با فکر اینکه پس فردا ممکنه خوب بشم ممکنه خوب نشم لبخندم از رو ل*با*م محو شد از جام بلند شدم و یکی زدم پشت متین. هنوز چهرمو دقیق ندیده بودن هرسه تاشون عشقم راشا و متین داشتن می‌رفتن که یهو متین برگشت یه چیزی بارم کنه که بهش نگاه کردم، زل زدم توی چشماش چقدر دلم واسه دلقک بازیامون تنگ شده بود، متین بی حرف نگاهم می‌کرد اون دوتا خل و چل هم داشتن می‌رفتن که رائیکا برگشت تا یه چیزی به متین بگه که متین رو ندید اومد به سمتمون و همونجور هم دست راشا رو کشید تا بیاد. اما وقتی رسید بهمون که متین پریده بود تو بغلم و زار زار گریه می‌کرد و قربون صدقم می‌رفت. هیچ‌کدوممون حال خوشی نداشتیم. راشا هم پرید و منو بغل کرد ، هرسه تامون تو بغل هم بودیم که رائیکا با لحن بامزه ای گفت:

-نچ نچ نچ منم باید دنبال یه نفر بگردم بپرم بغلش.

خواستم بگم بیا بپر بغل من!

که راشا زودتر گفت:

-خواهری خودم بیا بغلم.

romangram.com | @romangram_com