#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_132


***

/سه ماه بعد/

مهراد

توی این سه ماهی که گذشت و هی شیمی درمانی کردم آقای دکتر بهم گفت پس فردا برم پیشش تا اخرین شیمی درمانی رو بکنه خوب بشم و بعدش هم که گفت دیگه خبری از شیمی درمانی نیست. توی این سه ماه تمام موهام ریختن از موهای سرم بگیر تا مژه هام و ابروهام همه ریختن هر روز میام پیش این گریمور معروف آقای صالح که برام ترتیبشو داده تا بچه هاش نفهمن من چنین مریضی دارم. لامصب کارشو تند انجام میده و خیلی فوق العاده توی این مدت هردوسه روز یکبار با متین حرف می‌زدم با رائیکا پدرم و مادرم خواهرام داداشم زن داداشم حرف زدم نمی‌خواستم نگرانم بشن امروز صبح زنگ زدم به متین که گفت اون و رائیکا و راشا قرار امروز برسن اینجا بهشون گفتم ضایع بازی در نیارن وقتی منو می‌بینن حرفی از مریضیم نزنن بهشون گفتم آخرین شیمی درمانیه ممکنه زنده بمونم ممکنه بمیرم خدا داند آخرینه حالا هرچی خدا بخواد. پنجاه درصد زندگی پنجاه درصد مرگ!

دکتر گفت امیدوار باش حتما خوب میشی اما یه جوری شده دلم بعد از اون حرف دکتر که پنجاه پنجاه بودبا خودش ترس برم داشته دلشوره دارم حس مرگ ولم نمی‌کنه مثل این افسرده آیا شدم و شدیدا لاغر مردنی شدم مطمئنا متین و راشا اصلا فکرشم نمی‌کنن اون پسری که هیکلی بود و دل هر دختری رو می‌برد الان هیچ‌کدومشون نگاهی بهم نمی‌ندازن خیلی دلم می‌خواد وقتی متین منو مثل باربیا می‌بینه عکس العملشو ببینم حتما مسخرم می‌کنه. همیشه می‌گفت برو لاغر کن خودتو و بعد می‌زد زیر خنده والا پسر مردم خل و چل از آب در اومده.

نمیدونم چرا جدیدا النا و رائیکا برام شدن عین یه کابوس از اونور دلم پیش رائیکاست و لحن حرف زدن و موهاش، اما از اینور النا با دلبریاش منو به سمت خودش می‌کشونه دوتا متضاد هم کنار هم قرار گرفتند با اخلاق های متفاوت. رائیکای مظلوم و سرد و خشن البته الان برام شده مظلوم، اما النای شوخ و شنگ با دلبریاش هی سعی می‌کنه خودشو بهم نزدیک کنه و من دلیل این کاراشو نمی‌دونستم تا اینکه یک‌ماهه پیش اومد بهم گفت دوستم داره و عاشقم شده توی این سه ماه! هه دختره دیوونه اصلا چیزی به نام غرور تو ذاتش پیدا نمی‌شه الدنگ وقتی با اون پسره دیدمش گفت فقط همکلاسیشه و اصلا همدیگه و دوست ندارن اما از چشمای پسره کاملا معلوم بود عاشقانه النا رو می‌پرسته و دوسش داره اما النا گلوش پیش من گیر کرده. خخ به النا گفتم یکی دیگه رو دوست دارم زد زیر گریه و گفت که بهش فکر کنم شاید خواستم باهاش باشم!

احتمالا الان متین برسن اینجا. باید برم فرودگاه دنبالشون چون آدرس خونه آقاصالح رو ندارن. وقتی به اقا صالح گفتم سه نفر از دوستام دارن میان خوشحال شد و گفت:

- حداقل از این چندنفر بودن بهتره راستی اون دختریو که دوسش داری چی اونم میاد؟

منم باخنده سر سفره گفتم:

- آره میاد آقاصالح شما خودتونو ناراحت نکنین.

وقتیم که این حرفو زدم النا از جاش بلند شد و رفت تو اتاقش انگار پدرش سعی داشت همه جا بهش بفهمونه نباید تو زندگی من دخالت کنه و من یکیو دارم که دوسش داشته باشم.

باصدای جان استیو از فکر بیرون اومدم و بهش نگاه کردم که گفت:

-آقامهراد تموم شد پاشو برو فرودگاه تا دیرت نشده.

romangram.com | @romangram_com