#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_127
خندید و گفت:
_نه نمیدونه اگه تو نگی.
دستی به گردنم کشیدم و گفتم:
-باشه قبول میکنم فقط یه چیزیه میخوام از عاشق بودن رائیکام مطمئن بشم.
راشا با تعجب گفت:
-چجوری اخه؟
قضیه رو برای راشا توضیح دادم که تایید کرد و بعد از اون ازش خداحافظی کردم.
از اتاق رفتم بیرون که سهیل شروع کرد به شر و ور گفتن درباره اینکه دستپخت مامانشو خر نمیخوره اما گوساله میخوره چون گاوه اما دستپخت پدرشو همه دوست دارن، تا اینکه آقاصالح اعلام کرد که وقت شامه. رفتیم سر میز نشستیم همه چیز بر وقف مراد بود از سالاد و سس گرفته تا کباب های خوشمزه و خوشرنگی که میگفتن:
-مهراد بیا ما رو بخور زودباش ما خوشمزه ایم.
کلا همه چیز باهام حرف میزنه از اشیا و درخت و طبیعت بگیر تا حیوون و وجدانم!
شروع به خوردن کردیم وقتی تموم شد یه دستتون درد بکنه گفتم و بعدش محکم زدم رو دستم عین این دخترا و گفتم:
-اوا ببخشید ساحل خانوم دستپختتون عالیه خاستگاریتون میکنم توروخدا مثبت بدین.
آقاصالح نمیفهمید بخنده یا کبابش رو گاز بزنه که بعد با دهن پرش گفت:
romangram.com | @romangram_com